تبليغاتX
.:: نوای عاشقان ::.

 

بچه ها امروز میخوام یه داستانی و براتون تعریف کنم ... احتمالا" بعضی هاتون این داستان و شنیدین . تو وبلاگ قبلیم یه بار نوشته بودمش . اما این بار مجبور شدم دوباره بنویسم ، میدونید چرا ؟ چون دوست دارم حداقل برای خودم دوباره تکرار بشه . در ضمن از دوست خوب وبلاگ نویسمون (سپیده خانوم) خواهش میکنم برای چند لحظه که این داستان و میخونه ذهنشو خالی از هر اتفاقی که براش افتاده بکنه و این داستان و با دقت بخونه .... ممنونم .

صدای ضربه زدن چکش قاضی بر روی میز همهمه ی دادگاه را شکست و به سکوتی توام با استرس تبدیل کرد .

جلسه محاکمه عشق بود ، و قاضی عقل ...

و عشق محکوم به تبعید به دورترین نقطه مغز شده بود ...  یعنی فراموشی.                      

قلب تقاضای عفو عشق را داشت . ولی همه اعضا با او مخالف بودند .

قلب شروع کرد به طرفداری از عشق :

              - آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن او را داشتی ؟

              - ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی ؟

              - و یا تو ای لب ... مگر تو نبودی که در آتش بوسه زدن به او میسوختی ؟

              - آهای دست ها ... با شما هستم ، مگر شما نبودید که در آرزوی لمس کردن او زندگی میکردید ؟

              - و شما ای پاها ، که همیشه آماده رفتن به سویش بودید ؟

همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند .

تنها عقل و قلب در جلسه ماندند .

عقل گفت : دیدی قلب همه از عشق بیزارند ، ولی من متحیرم با وجودی که عشق بیشتر از همه تو را آزرده چرا هنوز از او حمایت میکنی ؟

قلب نالید :  که من بدون وجود عشق دیگر قلب نخواهم بود و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار میکنم  و فقط با عشق میتوانم یه قلب واقعی باشم . پس من از او همیشه حمایت خواهم کرد ... حتی اگر نابود شوم .

                                               

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت   توسط پسری از آسمان  | 

کاش در کنارم بودی ، کاش میتوانستم تو را در آغوش بگیرم و نوازش کنم

در این دنیا تنهای تنهایم ... بی نفس میروم با همان پاهای خسته ، در جاده ای که به آنسوی غروب خورشید ختم شده است .

خدایا ... هزاران بار به درگاهت شکر میگوییم که او را سر راه من قرار دادی ، ولی چرا اینقدر دور ؟

چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

                                  

مثلا" خیر سرم میخواستم دوتا مطلب آموزشی تو وبلاگم بزارم ... تو پست قبلی یکی از ده رمز آرامش درون و براتون گفتم ... میخواستم ادامش بدم ولی اصلا" حوصلشو ندارم ، بعدن براتون میگم . ببخشیدا .

 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان میروم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب میکشم

چراغهای رابطه تاریکند

چراغهای رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت   توسط پسری از آسمان  |