صدای ضربه زدن چکش قاضی بر روی میز همهمه ی دادگاه را شکست و به سکوتی توام با استرس تبدیل کرد .
جلسه محاکمه عشق بود ، و قاضی عقل ...
و عشق محکوم به تبعید به دورترین نقطه مغز شده بود ... یعنی فراموشی.
قلب تقاضای عفو عشق را داشت . ولی همه اعضا با او مخالف بودند .
قلب شروع کرد به طرفداری از عشق :
- آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن او را داشتی ؟
- ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی ؟
- و یا تو ای لب ... مگر تو نبودی که در آتش بوسه زدن به او میسوختی ؟
- آهای دست ها ... با شما هستم ، مگر شما نبودید که در آرزوی لمس کردن او زندگی میکردید ؟
- و شما ای پاها ، که همیشه آماده رفتن به سویش بودید ؟
همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند .
تنها عقل و قلب در جلسه ماندند .
عقل گفت : دیدی قلب همه از عشق بیزارند ، ولی من متحیرم با وجودی که عشق بیشتر از همه تو را آزرده چرا هنوز از او حمایت میکنی ؟
قلب نالید : که من بدون وجود عشق دیگر قلب نخواهم بود و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار میکنم و فقط با عشق میتوانم یه قلب واقعی باشم . پس من از او همیشه حمایت خواهم کرد ... حتی اگر نابود شوم .




