من نه برادر توام و نه دوست تو . من کسی هستم که به گفته تو همسفر تو شده ام .
همسفری که در طول راه به سخنان تو گوش فرا میدهد و تو نیز به حرف های من گوش میکنی.
همسفرانی که در طول مسیرشان ، تا جایی معین با هم هستند .
همسفرانی که برای پشت سر گذاشتن مشکلات مسیرشان به یکدیگر کمک میکنند . چرا که مشکلات تو مشکلات من است و بالعکس .
آری تو چیزی که به ظاهر به من نشان میدهی ، نیستی . طبیعیست . چرا که همه ی ما نقابی بر چهره ی واقعی خود داریم !!!

من به عمق وجودت هیچ کاری نداشتم و نخواهم داشت . من با آن ذهنیتی که تو دوست داری از تو در ذهنم داشته باشم ، کار دارم . ذهنیتی زیبا که باعث این همسفریه ما شده . ذهنیتی که دوست ندارم هیچ باد و طوفانی آنرا با خود ببرد .
آری ، من به تو میگفتم « باد به سوی مشرق » میوزد و تو نیز قبول میکردی ... فکر میکردم در بیابانی که با هم همسفر هستیم مسیر باد برایت مهم است ... اما متوجه شدم که حتی همسفریت با من هم برایت مهم نیست ، چه برسد به جهت باد . آنقدر قشنگ تظاهر میکردی برایت مهم است ، که من باز هم با همان مهری که تو در تنهایی خویش به آن میخندیدی ، مسیر باد را به تو میگفتم .
من هم برای خود جهانی دارم که تو شاید بی خبر باشی . من نیز در جهان خود تنهایم و این تنهایی را دوست دارم و این را میدانم که این تنهایی برایم لازم است . اما این را بدان من در جهان تنهایی خویش ، هیچگاه به مهری که شاید از روی ترحم به من ورزیدی ، نخندیدم .
دوزخ و دیوانگی تو برای خودت هست . برای خودت هم نگهش دار و مطمئن باش من به عنوان یه همسفر نه به دوزخت تجاوز میکنم و نه لباسی را که به روی دیوانگیت پوشاندی از رویت کنار میزنم ...بلکه بر عکس ، نگهبان دوزخت میشوم و اجازه ورود هیچ کسی را به آنجا نمیدهم و پارگی های لباس هایت را وسله میزنم تا کسی دیوانگیت را نبیند . با همان مهر ... !!!
هیچ وقت به دریایت پا نمیگذارم ، چرا که در ساحل به انتظارت خواهم نشست و از ساحلت مراقبت میکنم و با همان دستهایم سبزه ای را در ساحل دریایت میکارم . با همان مهر ... !!!

آری شاید موقعی که نزد من روز است ، نزد تو شب . ولی نزد تو روز هم خواهد آمد و آنوقت بدان شب مهمان من شده .
از ترانه تاریکیت سخن گفتی ... هیچ میدانستی که بتهوون شعرهایت هستم ؟؟!!
این همسفر بودن ، ما را به هم نزدیک کرده است و مطمئن باش بعد از این تو به دنبال زندگی خویش خواهی رفت و مرا فراموش میکنی ... ای همسفر خوب من ، شاید پایان راه مشترکمان رسیده ، اگر تو میدانی به من بگو ... ؟؟!!








