ساده نیستم ، و حتی نمی دانم از کجای این نا کجا آباد آخرین آمده ام .
چیز خاصی نیست هم به یادم نمی آید ، تنها از آنجا که یادم هست ، من فقط یک رویا بوده ام .
که آنقدر هم دور افتاده بود ، که به ذهن کسی هم خطور نمی کرد .
نمی دانم این احساسم چرا با من این کارا کرد !!! در این مدت هرگاه به سراغش رفتم به من چیزی جز دروغ نگفت .
وای خدای من چه حالی داره وقتی آدم بفهمه احساسش بهش دروغ میگه .
با توام ای احساس من ... چرا این کار را با من کردی ؟ چرا به من دورغ گفتی ؟
روزی که تو متولد شدی و فراموش کردی ؟ آن روز که همه به تو میخندیدند و زیر پاهایشان لگد مالت کردنت و فراموش کردی که چطور کمکت کردم و به تو بال پرواز دادم ؟ بالی که با آن به پرواز در آمدی و به اوج رفتی . تو همان احساسی هستی که ابتدا آنقدر کوچک بودی که خیلی از عابران تو را نمی دیدند و زیر پاهایشان تو را نوازش میکردند . آری آنقدر کوچک بودی که حتی صدای شکستنت را کسی نمیشنید . ولی اکنون آنقدر بزرگ هستی که دیگر سخت است با تو جایی بروم !!!
ای کاش آن زمان که میتوانستم تو را از بین ببرم این کار را میکردم و بدون تو زندگی میکردم . شاید به نظر غیر ممکن باشد ، اما از اکنون بهتر است .

نمیدانم چه هیزم تری به تو فروختم که این کار را با من کردی . نمیدانم چه میخواهی از من ؟
کم به خاطرت غرورمو خرد کردم ؟ کم به خاطرت دلم و زیر پا گذاشتم ؟ کم به خاطرت قلبم تکه تکه شد ؟ دیگر چه میخواهی ؟
ای کاش امشب جواب سوال هایم را بدهی !!! اگر امشب نسبت به حال من بی تفاوت باشی و جواب سوال هایم را ندهی ، تو را به قفس خواهم انداخت .
اگر به حال خودت رهایت کنم تو زندگی مرا به نابودی میکشانی . دیگر آزاد نخواهی بود . هر چه میخواهی بگویی ... هر چه میخواهی بنویسی ... و هر کاری که دوست داری انجام بدهی .
احساس در قفس ... شاید این کار از توانم خارج باشد که بتوانم تو را از بین ببرم ، اما میتوانم محدودت کنم .

وای خدای من ، امشب من چگونه تصمیم بگیرم ؟ منی که دوست دارم در تصمیم گیری ام حداقل نیمی از احساسم را خرج کنم ، امشب چه کنم ؟
شاید بتوانم از روی منطق تصمیم گیری کنم ، اما منطق مطلق را هیچ گاه دوست نداشتم و نخواهم داشت . منطق همیشه مرا به راهی که دوست دارد میکشد و هیچ گاه به نظر من اهمیت قائل نیست .
خدای من کمکم کن . کمکم کن بتوانم امشب زنده بمانم .
من این حرف تو را نشنیدم که به من گفتی ، هیچ کدام از احساسم را دیگر بهت نخواهم گفت ؟!!!
خودت خوب میدانی عشق بدون احساس هیچ معنایی ندارد . پس دوست دارم در این شب ، شبی که من لحظاتم را بدون احساسم سپری میکنم ، احساست را به من بگویی و مرا از این آشفته حالی بیرون بیاوری .

شاید امشب در کنار پنجره اتاقم که هر شب به تو نگاه میکنم تا خوابم ببرد ، بیدار بنشینم و منتظرتو باشم ، تویی که :
عشقمو از نگاه من میخونی
تویی که تو تپش ترانه هام پنهونی
تویی که هم نفس همیشه ی آوازی
تویی که آخر قصه ی منو میدونی
با یه چشمک دوباره منو زنده کن ستاره
نذار از نفس بیوفتم تویی تنها راه چاره
آی ستاره ، آی ستاره بی تو شب نوری نداره
این ترانه تا همیشه تو رو یاد من میاره



