اول از همه بگم منظور از دیوانه ، فکر نکنید پسری از آسمانه ها
(هاااااااااااا من وجدان پسری از آسمان بیدم : دقیقا" خودشه شما باور نکنید ... من میرم دوباره بخوابم !!)
این بار که مینویسم احساس خاصی تو وجودم نیست . فکر و خیالم ، مغزم را به اتوبانی تبدیل کردند که بدون هیچ نظمی میروند و می آیند . گاهی اوقات هم تصادف هایی پیش می آید که خوش بختانه تا به حال تلفات جانی نداشته است!!! و متاسفانه پلس هم فکری به حال این اتوبان شلوغ نمیکنه و تو بیانه ای که منتشر کرده اعلام کرده: " به ما هیچ ربطی نداره " !!!!
که البته بنده اینجا ازشون تشکر و قدردانی به عمل می آورم .
داستان از اینجا شروع میشه که من ساده نیستم . داشتم با خودم فکر میکردم که حل کردن یه مسئله سخت دیفرانسیل یا حسابان و از این جور درسا ، اصلا" کار من نیست . چرا که اگه من ریاضیم خوب بود سال دوم ریاضی ، از 13 تا درس 12 تاشو نمیوفتادم و تغییر رشته هم نمی دادم .

پس من نمیدونم چه توقعی از من دارن که مسئله هایی که تو زندگیم اتفاق میوفته من بتونم حلش کنم . آخه مگه من انیشتینم ؟
(واسه همین باید از لیسانسه، با سواد تو زندگیت کمک بگیری !!! مگه نه ؟
)
بارها به خودم میگفتم :
خود را با معیار های خودت بسنج ، نه با معیار های دیگران
از زمان یا کلمات با بی توجهی استفاده نکن ، هیچکدام قابل بازگشت نیستند
برای کسانی که از دست رنج خود ارتزاق می کنند - هر قدر هم کارشان پیش پا افتاده باشد - احترام قائل باش
هیچ فرصتی را برای ابراز محبت از دست نده
نگو وقت نداری ، تو دقیقا همان تعداد ساعت در روز را در اختیار داری که پاستور ،میکل آنژ ،مادر ترزا، هلن کلر ، لئوناردو داوینچی ،توماس جفرسون و آلبرت انیشتین در اختیار داشتند
حال و هوای بچگی را فراموش نکن
خود را به "خود بهسازی" دائم متعهد کن
به افکار بزرگ فکر کن ، اما از شادی های کوچک لذت ببر
و هزار جور دیگه از این حرف ها ... اما گفتن این حرفها ساده است . ولی من ساده نیستم .
ولش کن .میخواهم موسیقی گوش کنم ، ضبط صوتمو روشن میکنم :
از دنیا شاکیم ، حتی از خانوادم
از همه گله دارم چون که تک افتادم
با من بد رفتارم ، همه بد گفتارن
روز خوشی تمومه و حالا شب شد بازم
حالا غم دارم به کی بگم بد شد حالم
چرا باید بدی ببینم من از صبح تا شب
اگه روی خوشی کسی داره من محتاجم
تا یه لبخند ببینم و بد خوش باشم
نامردی و دورویی و وعده های دروغیو
ببینم و بشون بگم به من بد فحش دادن
همه دورو وریا خواستن به من پشت کنن
چجوری تو این جامعه میشه من رشد کنم
من میریم میگم طاقت من تموم شده
زندگی جهنم و ثانیه ها حروم شده
بهاره من خزون شده من پرپر شدم
تا ابد باید با مشکلات من سر کنم ............... و الا آخر .........................
ساده نیستم و از ورای آن ناکجا آباد اولین هم نیامده ام . خوب می دانم که فکر درباره ی من انتهای دیوانگی است .
ساده نیستم . شبها با ستاره که می نشینم ، به ابرها گوش می دهم و اصلا" به این فکر نکرده ام که زبان ابرها را نمی فهمم . من فقط گوش داده ام .
ساده نیستم و از دقایق مرده ی قبل از تولدم چیزی به یادم نمی آید . چیزی که هست همین نگاه ساده و تصویر بک گراند همان ستاره است و البته ناگفته نگذارم ، آسمان هم هراز گاهی پشت چشمهای من خشک می شود .
رویا ... چیزی که روزهایم را به شب و شب هایم را به روز می فروشم . به قیمت ارزان . آنقدر ارزان که گاهی اوقات آسمان در مزایده شرکت میکند و با بالاترین قیمت که ریختن چند قطره باران است ، در مزایده پیروز می شود .
ساده نیستم .
با رویایی زندگی میکنم که حقیقت دارد . چه خنده دار.
صدایش میکنند رویا ، ولی حقیقت اسم واقعیه اوست !!!!
آری آن هنگام که دستانت را میگیرم و تو را در آغوش میگیرم ، آن هنگام که لبهایم لبهایت را نوازش میکند و با رقصی زیبا و موسیقی دلنوازی که دوستم برایمان میزند ، باعث گرم شدنمان میشود ، من ... ساده نیستم .

به من گفتند ، تو مسافر شهر خیالاتی . تو اصلا" به حساب کردن سر ماه هم نمی ارزی . تو اصلا" کجای این خاک گرد به دنیا آمده ای ؟ تو اصلا" ....
گمان کنم حالا میفهمم که چرا روز تولدم در پی یک شک انکار شده بود .
میدانم مسافرم . شاید در راه سفرم از شهر خیالات هم عبور کنم ، اما میدانم مقصدم آنجا نیست . با لبخندی تلخ جوابشان را دادم . به یاد داستانکی افتادم :
دختر نابینایی توی اين دنياي نامرد زندگي ميكرد . اين دختر يک دوستی داشت كه عاشقش بود .
دختر هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با تو مي موندم .
یک روز کسی پیدا شد و چشمانش را به دختر داد .
وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوستش نابیناست .
دختر بهش گفت : من ديگه تو رو نمي خواهم ، از پیش من برو .
پسر هم با ناراحتي رفت و با یک لبخند تلخ به دختر گفت : مراقب چشماي من باش .

آری ؛ این دو لبخند تلخ نیز مانند من ساده نیستند . مسافرم به شهر رویا ؛ یا همان حقیقت خودمان . اما دیگر رسیدم .
با کوله باری از عشق و دوست داشتن ، از راهی دور ، پر پیچ و خم ، سرد و ترسناک ، به سراغت آمدم و تو نیز من را با یک فنجان چای گرم در کلبه دلت پذیرایی کردی . این را می دانم که من اکنون در کلبه دلت زندگی میکنم . اما نفرین به سفر .... !!!
این ها همه ی دارایی من است که آنهم مال تو .
من چیز زیادی از زندگانیم نمی خواهم . فقط کمی به نظر دیووانه تر بیا .





