امشب مینویسم با دلی گرفته همچون آسمانی ابری و بدون ماه !
دلیل گرفتن دلم را فقط سهراب میداند ... میداند که چه تنها شده ام و دچار آن رگ پنهان رنگ ها شده ام.
او میداند که برای خوردن یک سیب چقدر تنها و بی کس مانده ام .
آری امشب شب تاریک و سیاه من است . نمیدانم دلیل این همه تاریکی چیست ؟ چه گناهی مرتکب شده ام که باید در چنین شب تاریکی ، تنهای تنها باشم ؟ حتی بدون ذره ای گرما ...
آن آغوش گرمت را از من گرفتی، آن دستان پر انرژی ات را نیز از من دریغ کردی و طعم آن لبهای نازت را نیز از من گرفتی. امشب پس چگونه و با کدامین اشتیاق به بستر خوابم بروم؟ میدانم این حرفها را از ته دلت به من نگفتی!
دلت برایم نمیسوزد ؟ اینگونه اینجا نشسته ام و جز اشک چیزی ندارم که برایت بریزم. نگاهم کن ... ببین که چقدر بی نا و رمق شده ام.
به من میگویی احساست را همیشه برایم بگو. از احساسم برایت میگویم و تو به خاطر احساسم مرا ترک میکنی؟ چرا ؟ تو که احساسم را دوست داشتی و میدانم که داری، پس چرا این چنین کردی؟
یادم می آید روزی به من گفتی: «مهتاب با این همه ستاره دور و ورش باز هم تنهاست...» اما .... من به تو میگویم :"بیا تا برایت بگویم که چه اندازه تنهایی و بی کسی من بزرگ است."
مرا ترک میکنی در شبی سرد و تاریک .....................

شب سردی است، و من افسرده
راه دوری است، و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم، تنها، از جاده عبور :
دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل:
وای، این شب چقدر تاریک است!
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من، لیک، غمی غمناک است
احساس دردی دارم وحشتناک، هیچ کسی اینجا نیست تا به او من گویم که چه دردیست در این سینه من
از این پس تنها میخوابم ... چرا که هیچ کسی حاضر نیست خودش را به دست یک دیووانه بسپارد .
دیووانه ای عاشق، که معشوقش را خیلی دوست دارد. اما چه فایده که نمیتواند این دوست داشتنش را به او نشان بدهد.
هیچ کسی درس عشق را به من نیاموخت و حاضر نشد برایم از عشق بگوید، از احساس ... اما تو این کار را کردی برای من از عشق گفتی، اما نمیدانم چرا امشب ترکم کردی ؟ فقط این را میدانم که من از احساسم گفتم.
دوستم را میبینم و نسبت به او احساس حسادت میکنم ... اصلا" چرا دوستم! شب های گذشته خودم را میبینم و به آنها حسادت میکنم.
یک شب در کمال آرامش و گرمایی دلنشین به خواب میروم و برای از کار افتادن ساعت دعا میکنم؛
در مقابلش شبی تاریک و سرد برای سپری شدن دقایق دعا میکنم . این است رسم روزگار.
صدای موسیقی دلنوازی، باز دلم را آرام میکند. آرامشی که همراه با صدای گریه هایم به کنسرتی از اندوه تبدیل شده است که تمام شنوندگان را به گریه مجبور میکند. یادم می آید شبی به تو گفتم : «هیچ لحظه ای به اندازه لحظه های با تو بودن شیرین نیست.»
امشب کنارم نیامدی و برایم گفتی از نیامدنی همیشگی. چطور دلت می آید، مرا با این همه دلواپسی تنها بگذاری؟

دلواپسی هایم روزی مرا از پای در خواهد آورد. در مقابل هجوم بیکرانه درد، زانو زده ام و نگاهم به تو است. آه ...
اما میخواهم ادعایی بکنم؛
برایت می مانم
برایت صبورانه می مانم
برایت عاشقانه می مانم
چه خوب میشود زودتر صبح شود تا ادامه این کابوس را نبینم. برایم سخت است. دستانم دیگر توان نوشتن ندارند.
ولی این را بدان، همیشه دوستت خواهم داشت.


