هنگامی که دیگر امیدم میمیرد
هنگامی که دیگر توانی ندارم
تنها یک راه برای زنده ماندنم باقی میماند
تنها یک راه ...
راهی که هنگامی برای اولین بار میخواستم پاهای خسته ام را در آن بگذارم،
دیگر توان راه رفتن نداشتم و ذره ای امید هم که در دلم به من توان راه رفتن میداد در حال خاموشی بود.
تنها دست بر دیوار ترک خورده ی دلم کشیدم و شاهد مرگ آرزوهایم بودم
اما ... همان ابتدا که پاهایم را در آن کوچه قرار دادم ...
هنگامی که پاهایم را در مسیری گذاشتم که تا به حال نگذاشته بودم ...
احساس سبکی تمام وجودم را فرا گرفت و ناخودآگاه از زمین بلند شدم
آری ... خودم را در هوا میدیدم!
بدون هیچ بالی من به پرواز درآمده بودم!
راهی که همان ابتدا حتی اسمش را نمیدانستم
هنگامی که از تو سوال کردم، تو با لبخندی جوابم را دادی!!!
و من تا به امروز معنای لبخندت را نمیدانستم ...

میخواهم اوج بگیرم،
چرا که سخت به آن محتاجم !


