چقدر دور دست ها برایم نزدیک است!
گذشته ام بسیار تلخ و امروزم بسیار شیرین
آن شب که چشم هایم را بر هم گذاشتم
فرشته ای از آسمان در خوابم آمد
از من خواست تا بدانم گذشته ام را اگر پاک کند چطور میکشمش !
مات و مبهوت به او نگام میکردم
از او خواستم این کار را بکند
گذشته ام را پاک کرد و قلمی به من داد
با لبخندی به روی لب به من گفت: شروع کن
اما این را بدان که فقط یکبار میتوانی این کار را انجام بدهی.
به کاغذ سفید روبرویم نگاه کردم
قلم را به روی کاغذ روزگار نهادم
شروع به کشیدن کردم
به یاد دردهایم و تلخی های زندگی ام افتادم
از بدو تولد و تا آن شب را همانطور که بر من گذشته بود کشیدم
تمام غصه ها و دردهایم را کشیدم
تمام سختی هایی را که تا آن شب تحمل کرده بودم کشیدم
بدون هیچ کم و کاستی !

وقتی کارم تمام شد، دیدم فرشته با تعجب به نقاشی ام نگاه میکند
به من گفت: تو دیووانه ای؟ چرا گذشته ات را همانطور که بود کشیدی؟
دیگر نمیتوانم آن را برایت پاک کنم...
به او گفتم: می ترسم که تغییر در گذشته ام امشبم را نیز تاریک کند
منی که امشبم با مهتابی از آسمان، روشن است، نیازی به تغییر گذشته ام ندارم
و با او ماندن برایم آرزویی بود که در گذشته ام داشتم
می ترسم که او را از دست بدهم ...
چرا که برای نگاه داشتنش حاضرم گذشته ای تلخ تر از این را داشته باشم
و خوشحالم از اینکه تحمل کردم !
فرشته خداحافظی کرد و به من گفت: مراقب مهتابت باش.



