
رویاهایم مانند بهانه ای برای نفس کشیدن به عطر دستانت محتاج است!
محتاجم ... به شانه هایت و به دستهای گرمت
محتاجم به خیره شدن چشمهایت به من، آن هنگام که با لبخندی به تو نگاه میکنم
برای لحظه های خوشی ام به تو محتاجم
مرا دریاب
دلم بی تو معنایی ندارد
مادرم از من میپرسد: روزهایت چگونه میگذرد؟
سکوت تنها جوابیست که به مادرم میدهم ... !!!
.
.
.
برای تمام خستگی هایت تکیه گاهی میشوم،
فقط به من تکیه بده ...
تمام خستگی هایت برای من
...
امشب چه شب عجیبی است!!!
علامت های تعجب به کمکم خواهند آمد!
حرفهایم گوش خراشند و دلم نیز بی طاقت.
چقدر سرد است ...
از تموم دنیا زخم کهنه ام چقدر دردناک است.
پیر شده ام ... انگار که مرگ را با چشمانم میبینم
سکوتم مرا از پای در می آورد و شانه هایم را خم میکند
برای لحظه های خوشی ام فقط تو را میخواهم
خنده هایت را میخواهم
اشک هایم خشکیده است، درون چشم هایم.
تو این کار را کردی. تو اشکهایم را درون چشمهایم به صحرایی تبدیل کردی بی آب و علف!
دستهایم را بگیر و نگاه دار؛ آن هنگام که به سویت می آیم
تو را دیدم و برایت سبد سبد گل عشق از باغچه ی کوچک دلم چیدم.
بر گرد ... مرا نگاه کن که چگونه برای رسیدن به تو تلاش میکنم
روزهایم را دریاب
لحظه هایم را ببین که چگونه عاشقانه میگذرد
مینویسم : دوستت دارم و نقطه میگذارم.
همین ...
!!!


