برای رسیدن به یک چیز ، هیچ چیز برای از دست دادن ندارم.
دستهایت را به من بسپار ... تا با آن گرمای دستانت کلبه ای از جنس احساسم را در گوشه ی این دلم بنا سازم.
کلبه ای برای من و تو. ساده و بی آلایش.
با مبلمانی از جنس قلبم و به نرمی و لطافت دستان تو
باغچه ای کوچک و چند قلم سبزی خوش بو
خوش بو به خوش بویی عطر تن تو
زیبا به زیبایی رخ تو
هیچ توقعی دیگر ندارم و هیچ چیز نمیخواهم

.
.
.
هیچ کس مرا با تو درک نکرد و هیچ کس مرا با تو شاد نکرد
هیچ کس جز تو مرا آرام نکرد ، اشک های شبانه ی مرا پاک نکرد
دل پر درد مرا هیچ کس یاد نکرد ، سینه ی سیاه مرا پاک نکرد
خستگی ام را کسی حس نکرد ، مرا در تنهایی ام یاد نکرد
تنها فقط یک ماه در آسمان است
!


