تبليغاتX
.:: نوای عاشقان ::.

 

به پرنده ای کوچک مینگرم

که چگونه بالهایش را در پس لانه اش به حرکت در می آورد

چگونه برای رسیدن به لانه ای که از شاخ و برگ خشکیده ای که عابران آنها را بی صدا لگد مال میکند، تلاش میکند

آری، من نیز میخواهم روح و روانی داشته باشم به همین بزرگی و سادگی

من هیچ ندانم و ندارم

اما این را میدانم که جنس لانه ام به مانند لانه ی همان پرنده است

این را میدانم که خواهم مرد ...

چرا که من پرواز نیستم و به مانند او پرنده

اما چرا عاشق پرواز نباشم

وقتی که میدانم بدون پرواز هیچ معنایی ندارم

وقتی این را میدانم که بدون او دیگر نامم نیز پرنده نخواهد بود، چرا عاشق نباشم

احساس من همانی است که میدانم و به زبان می آورم

اما نمیخواهم قصه ام از جنس لانه ام باشد

قصه ام قهرمانی دارد ... نه برای خودش، بلکه برای من؛ نه برای دلم، بلکه برای خودم.

حال میخواهم به روی شاخه ای دیگر از جنس احساس لانه بسازم

و آنجا منتظر رسیدنت باشم ... و شاید تا آخر عمر

خودت برای آمدنت، برای خودت باش.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت   توسط پسری از آسمان  |