انگار پنجره نیمه باز به روی خیابانی شلوغ باز است
انگار که عابران زیادی از پشت پنجره عبور میکنند... هر روز و هر دقیقه
گویی من نیز از آنجا عبور کرده ام،
عطر آشنایی می آید
بویی میکشم
مست به دیوارش تکیه میدهم و مینشینم
پشت همان پنجره
عطر زیبای آشنا دیوانه وار در کنج دلم مینشیند
نمیدانم به کجا میروم
به کجا میرفتم
و حال به کجا خواهم رفت!
اما دیگر مهم نخواهد بود ... آمدنم؛ ماندنم و رفتنم.
چه طنینی دارد ...
صدای پای عابرانی که حال از کنار من عبور میکنند،
از کنار منی که به روی زمین افتاده ام،
آری، میگذرند بدون لحظه ای تردید ...
اما دیگر مهم نیست
و فقط با چشمانی بسته منتظر میمانم تا صدای پای آشنایم را بشنوم
آشنایی که دستانم را میگیرد و برای بلند شدنم تکیه گاهی میشود.

.
.
.
آری، من آن دستان گرم را لمس کردم!

