روزگاری که می بینید برای ماست، از آن ماست ... و بر ماست که بر ماست.
روزگاری که می بینید، همه چیز درونش هست؛ دروغ، نامردی، دو رویی، نفرت، جدایی، ترس، نگرانی ... و در سویی دیگر مهربانی، یکرنگی، احساس، دوست داشتن، رسیدن، تولد، لذت بردن و... .
همه چیز هست و برای هر کسی و هر سرنوشتی به نوعی تقسیم شده است.

ما آدمها نیر به مانند سرنوشتمان با هم متفاوت هستیم. شخصیتمان، غرورمان، فرهنگمان، اصل و نسبمان، دین و مذهبمان و حتی چهره ظاهری مان با هم فرق دارد.
اما اکثر ما برای زندگی فرداها، به بهانه ای احتیاج داریم. بهانه ای برای حیات، بهانه ای برای زیستن، بهانه ای برای نفس کشیدن و بهانه ای برای متفاوت بودن.
در این روزگاری که انسان از خودش هم انتظاری ندارد و به مانند برگ خشکیده درختی، به دستان باد اسیر است؛ در این روزگاری که معنای کلماتی مانند " دوست " هم بی معنا شده است؛ در روزگاری که هزاران هزار فرسنگ باید در کنار دریا راه بروی تا نرمی شن های ساحل را حس بکنی؛ در روزگاری که دیگر کسی به فکر آن چینی نازک تنهایی سهراب نیست؛ در روزگاری که نیست محال است و هست کم! ؛ ...
بهانه ی فردای تو چیست؟



