شب
سکوت، تردید، باران های در حال ریزش بر روی خیابان های بی عابر
تردد اشیاء متحرک بی روح
بوسه، لبخند،
هم آغوشی، سرودن
و سیگارهای گاه به گاه فراموشی دلتنگی های آشکار، حسرتهای پنهان
و هزار پرده دری های بی واسطه از طعنه های هر کس و هر ذهن بی پنجره
این همه اتفاق
این همه روز
این همه ساعت
که حتی یک ثانیه از حرکت باز نمی ماند، برای چیست ؟
من از اتفاق های همینطوری می ترسم،
قلبی که بارها شکسته است و تپیدنش هنوز اتفاقی است
سنگ چین های ته مانده و خسته از پاهای من
و هر چه از نفیر برگ می گذرد و سلامی به درخت نمی کند
صورتک های عجیب و غریب یک مشت سوال بی جواب
و مردمی که با دست پس می زنند و رد پایشان هنوز روی قلب خسته من است
و مردمی که بجای درخت،
برج می بینند و بجای یک فضای بی آلایش و مسرور خواستن
چارچوبی از قواعد معمول مثل خوره به جانشان افتاده است
من از شتاب
من از اضطراب این آدمهای ناشناس
به تنگ آمده ام

و هر چه اتفاق به سمت افتادن پیش می رود
عمر من کوتاه تر از لحظه ی قبل است
آخر، تقصیر این درختان کنار خیابان چیست
وقتی این همه جاده ی بی انجام کنارشان درآمده است
شب
سکوت، تردید
نگاه های مخفیانه یک پنجره به یک پنجره ی نوساز
حیرت یک باغچه از گلهای مصنوعی
و طراوتی که از لبان حوض گرفته اند
ستاره
غبار
ابرهای متواری در آمد و شد
سوزنک های دوباره رفتن یک مسافر از راه رسیده ی بی قرار
مرگ
و منفورترین هوای بعد از حوالی فاتحه و حلوا و خدایش بیآمرزد
سردی سکوت پس از باران های مداوم یک چشم
برای یک عاصی
نگاه
آینه
و اداهای مثلا" دیگر تمام شد و از ما گذشت
قهر
بریدن
تمام شدن یک رویا
و هر اتفاقی که بدون تو برای من پیش بیاید
فرقی نمی کند
من فقط در حضور تو گریه میکنم

دوستت دارم


