تبليغاتX
.:: نوای عاشقان ::.

 

 

 

كاغذهاي خط خطي
قلم هاي شكسته
سري پر ز شور
دلي پر ز غم
آينده اي مبهم
گذشته اي لرزان
و اكنون
دمي را بس است
لحظه اي و قطره اي
آبي و باراني
رنگي و صدايي
سخت ولي ممكن
نفس بكش و بمان
                   خدا با توست

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت   توسط روشنی بخش شبها  | 

 

باور كن

هيچ ستاره اي قبل از آسمان متولد نشده

نخ بادبادك نگاهت را پايين بياور

به من نگاه كن

من اندازه همين آسمان برهنه

دوستت دارم...

و ...

و ...

شايد كمي بيشتر از آن

به زمين بنگر

آسمان مكان فرداهاست

اكنون به زمين بنگر اي آسماني من......

 

 

 

لحظه تولد تو لحظه خاطره انگيز براي تمام ستاره هاست

 و من با تمام وجود پيغام تولد تو را به آسمان مي فرستم تا با تمام وجودم به تو بگويم :

                                           "بهترينم تولدت مبارك"

 

اولِ باران هزار و سيصد و هشتاد و تو

                      

                                          "روشنی بخش شبها"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت   توسط روشنی بخش شبها  | 

 

 

عکس تو همیشه اینجاست

که نده دوریت عذابم

                                        بشمرم چند تا ستاره ؟؟!!

                                         تا ببینمت توی خوابم

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت   توسط روشنی بخش شبها 

 

سفر را به خاطر حس قشنگ خاطره دوست دارم.

وقتي نيستي لحظه هايم از وجود مهربان تو خاليست

شب را به خاطر تو دوست دارم كه تا تولد سپيده صبح، دلواپس نيامدنت باشم.

دوست دارم هميشه شبها تو را كم داشته باشم تا وقتي چشم بر روي هم ميگذارم

خوابت را ببينم و چشم كه باز ميكنم در صبحي دوباره تو را به نظاره بنشينم.

دوري را دوست دارم هر چند كه دلتنگ و غريب ميشوم

 اما وقتي دوباره با يك بغل مهرباني در ميگشايي و صدايم ميكني،

دلم مثل يك كهكشان وسيع ميشود.

سفر را به خاطر بازگشت تو دوست دارم

شب را به خاطر صبح با تو بودن

و دوري را به خاطر آغاز دوباره مهرباني

اينطور است كه همه چيز، حتي تلخيها هم به خاطر تو قشنگ و دوست داشتني است

 

نميدوني چقدر دلم تنگه براي ديدنت

                        براي مهربونيات نوازشات بوسيدنت 

                                                                                            "مهتاب"

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت   توسط روشنی بخش شبها  | 

 

 

تاريك روشن غروب بود

از راه دور مي آمديم

مي پرسم

چقدر راه مانده تا آبادي؟

مي خندي

و مي گويي :

آبادي من تو هستي!!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت   توسط روشنی بخش شبها  | 

 

 

 

 

خواستم به وسعت قلبت برايت سيب بچينم

 

          افسوس

 

                         دستهايم كوچك بود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت   توسط روشنی بخش شبها  | 

 

 

از راه نرسيده مي روي

بي سلام و بي خداحافظ

نه سلامت را ميخواهم نه خداحافظت را

تو فقط نگاهم كن

به آرامش نگاهت محتاجم

                              محتاجم

                                       

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت   توسط روشنی بخش شبها  | 

 

 

اگر تو باز نگردي

اميد آمدنت را به گور خواهم برد

و كس نميداند

كه در فراق تو ديگر

                 چگونه خواهم زيست

                                    چگونه خواهم مرد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت   توسط روشنی بخش شبها  | 

 

 

گرد و غبار

آسمان شهرم را مي گيرد

مردم هراسانند

من نيز

مبادا قاصدكم راه را گم كند

مي ترسم . . .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت   توسط روشنی بخش شبها  | 

 

 

نيستم كه تنهايي ات را جمع كنم

خنده هايم را

برايت مي فرستم

تا فعلا

شكوفه باران شوي

بايد صداي خنده همه جا را پر كند!!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت   توسط روشنی بخش شبها  | 

امشب دلم براي ديدنت بي تابي ميكنه ولي نيستي كه آرومم كني . ميخوام برات يه قصه بگم يه قصه تكراري : يه آسموني بود پر از ستاره،‌ هر طرف رو كه نگاه ميكردي فقط ستاره ميديدي. بين اين همه ستاره  يه مهتاب بود. مهتاب قصه ما خيلي تنها بود. اين همه ستاره دور و برش بود بازم احساس تنهايي ميكرد. مهتاب ما كسي رو نداشت باهاش درد و دل كنه دلش پر از غصه بود ولي كسي دردش رو نميفهميد هر كسي اونو ميديد با خودش ميگفت خوش به حال مهتاب كه اين همه ستاره داره و هيچوقت تنها نميشه. همه وقتي دلشون ميگرفت با مهتاب دردودل ميكردن ولي هيچكس نبود كه پاي حرفاي مهتاب بشينه. 

 

 

يه شب مهتاب نشسته بود گوشه آسمون و گريه ميكرد همه خوابيده بودن . دل مهتاب داشت از غصه ميتركيد. تو سكوت شب صداي اشكاي مهتاب رسيد به گوش يه پسري از يه كهكشون ديگه. يه مسافر كوچولو از يه سياره دور. اون مسافر كوچولو هم تنها بود . تو همه دنيا فقط يه گل سرخ داشت كه مثل جونش ازش مراقبت ميكرد. صداي گريه مهتاب به گوش مسافر كوچولو كه رسيد دلش به تپش افتاد يه حس آشنا و نزديك بهش ميگفت صاحب اين صدا ميتونه همدم تنهايي هاي تو باشه. مسافر كوچولو حرف دلش رو گوش كرد و دنبال صدا رفت . ديد مهتاب قصه ما تنها نشسته و داره اشك ميريزه. با ديدن اشكاي مهتاب جلو رفت و تنها چيز با ارزشي رو كه تو تمام زندگيش داشت به مهتاب تقديم كرد

 

 

مهتاب با ديدن اون شاخه گل سرخ دلش پر از شادي ميشه. حالا ديگه مهتاب هر شب ميخنده. با پسري كه از يه كهكشون ديگه اومده مهتاب ديگه تنها نيست و صداي گريه اش رو هيچكس نشنيده . ولي كسي نميدونه كه تنهايي مهتاب رو يه پسري از كهكشون با يه شاخه گل سرخ پر كرده.

 

              ازت ممنونم پسرك آسموني. كاش مهتاب هم بتونه همدم تنهايي هات باشه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت   توسط روشنی بخش شبها  | 

نمیدونی چقدر سخت بود تصمیم گرفتن برای نوشتن تو وبلاگی که همیشه تو احساسات قشنگت رو برای من مینوشتی ولی چون بهم گفته بودی از این به بعد وبلاگم به جای من به حرفهات گوش میده اومدم باهاش درد و دل کنم.اومدم بگم دلم تنگه،دارم تنهایی رو با تمام وجودم حس میکنم ، كاشكي بودي و ميديدي زندگيم چه سوت و كوره

 

با خنده هام خندیدی

با گریه هام لبخند زدی

تا یادم بدی همیشه نیمه پر لیوان رو نگاه کنم

درد و دلهام و داد و فریادهام رو شنیدی و اصلا اخم نکردی

گوش دادی

خوندی

جواب دادی

دوستم داشتی و

لبخند زدی.......

 

وقتي نيستي هرچي اشكه تو چشامه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت   توسط روشنی بخش شبها  |