تبليغاتX
.:: نوای عاشقان ::.

 

تو را نگاه میکنم ...

          تو را صدا میکنم...

                    در آسمان چشم تو، ستاره بارون میکنم

تو را رها نمیکنم

          از خود سوااااا نمیکنم !!!!

                     برای روز وصال لحظه شماری میکنم

 

        

-- -- -- -- -- -- -- -- -- --

من نمیدانم چه کنم ؟!

آخر گیج شده ام .....

نمیدانم دیگر کجا فریاد بزنم و نوای عشاق سر بدهم

در این روزگار شاید نگاه می تواند فریاد بزند

و شاید بلند ترین صدا، سکوت است!ژ

اما با تمام وجودم این را باز هم فریاد می زنم،

و تا همیشه .............. دوستت دارم مهتاب من.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت   توسط پسری از آسمان  | 

 

 

تو آمدی

زدورها

          و دورها

ز سرزمین

عطرها

         و نورها

نشانده ای مرا کنون

             به زورقی

                     ز عاج ها

                               ز ابرها

                                       بلورها

مرا ببر امید دلنواز من

           ببر به شهر شعرها و شورها

                                                         مهتابٍ تو

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت   توسط پسری از آسمان  | 

 

و آن زمان است.

برای رسیدن ...

     برای انتظار...

          برای عاشق می تپد ... مانند قلبش

می نویسد قلمی در طوفان

می نویسد یک عاشق

در آستانه ای از فصل سرما

آری، در دی ماه ...

دلش می تپد ،

تنش سرد می شود ،

و چشم هایش کم سو ...

                    - گوش کن!!!

و عاشقانه فریاد می زند:

                       «دوستت دارم»

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت   توسط پسری از آسمان  | 

... تماشای مهتاب، هزار بار به از سیاه کردن این برگ سفید

(سهراب)

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت   توسط پسری از آسمان 

آری زندگی زیباست

مثل لبخند معشوق ...

مثل پرواز پرنده ...

مثل رقص ماهی در آب ...

مثل آواز قناری ...

مثل تو

به مانند رخ مهتاب در آب

 

آری، دستانم را پر از آب میکنم و عکس رخ مهتاب را در آن میبینم

تو را نگاه میکنم

و به آواز خوش قناری گوش میدهم

و در تنگ آب، روی طاغچه خانه مادر بزرگ، به رقص ماهی نگاه میکنم

و از پنچره کوچ پرندگان را میبینم

و لبخندت را بهانه ای برای زنده بودن می دانم...

لبخند بزن تا بوسه ای از لبانت بچینم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت   توسط پسری از آسمان 

 به نام حضرت دوست

که دوستی را آفرید،

انسان را آفرید،

قلب را ...

عشق را ...

و تمام را.

 

احساس درون انسان ها دمیده می شود

عشق روانه قلب معشوق میگردد

و درهای نگاه، به روی تمام دنیا بسته می شود

آری ...

همان روز و همان لحظه.

 

.

.

 

اگر هنوز زنده ام،

          اگر می توان نفس بکشم،

                   اگر از پا نیافتاده ام و توان دارم،

 

دلیلی جز عشق نیست.

مرا دریاب،

دستان سرد و خشکیده ام را بگیر،

و مرا در این تاریکی تنها مگذار...                با تو همه چیز روشن است.

                                                                   این از قابلیت های ماه است (چشمک)

 

 نمیخوام که تو رو توی گمترین آرزوهام ببینم ...

نمیخواستم بی تو به دنیا بگم که هنوزم دوست دارم ...

آخه تو هول و ولای پریشونی تو رو نداشتم ...

 ---

 می شـــــود با تو تموم دنیا رو داشت

گل امید رو تو دلمان کاشت

می شود بی تو تموم غصه رو داشت

گل خرزره توی دلمان کاشت

 --

 تمام بدی هایم را ببخش و بدان از صمیم قلب برایت میمیرم و عاشقانه دوستت دارم .

   

مهتابــــــــِ من

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت   توسط پسری از آسمان 

 

تولدت مبارک مهربان من!

براي تولد تو مي شود از يکماه قبل نقشه کشيد...

مي شود با عشق هديه خريد... با عشق کادويش کرد...با عشق به انتظار نشست...

به انتظار سالروز تولدت...

تولدت مبارک عزيز دل!

براي روز ميلاد تو مي شود لحظه شماري کرد...

مي شود تو را در آغوش کشيد و بوسيد ... مي شود براي روز ميلاد تو بهترين ها را آرزو کرد...

تولدت مبارک صبور من!

اعتراف ميکنم امشب بغض کردم...از شوق بودنت...

 از شوق اينهمه مهرباني مواج در چشمهاي تو...

اعتراف ميکنم با تو بودن لذت بخش ترين موهبت الهي است در دنياي من...

تولدت مبارک  آرامش وجودم!

در اين شب دوست داشتني...چند بار تکرار کنم "دوستت دارم" را...

تا حک شود در همه لحظه هايمان... تا دلهامان تا هميشه يکي بماند و همراه....

تا بشوم محرم روزگارت... تا بداني که چقدر دوستت دارم!!

 

 

                                         خورشید خنده هات جاودانه باد و ستاره ی آسمانت پرنور

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت   توسط پسری از آسمان  | 

تنها چند روز باقی مانده ...

آری، تنها چند روز به سکوت،

تنها چند روز به جدایی

و

تنها چند روز به رهایی !

آنقدر دور می شوم تا خیال همگان راحت شود

آنقدر در تکاپوی زندگی پرسه می زنم تا

دیگر پسری از آسمان نباشم

و آنقدر پیاده راه می روم تا از پای درآیم!

از این دیار نبوده ام و به دیار خود باز خواهم گشت

مرا از یاد ببرید که از یاد رفتگان را بسیار  دوست می دارم

اما نوای عاشقان را هیچ گاه ......................... !

---------------------------

پ.ن: خوشحال باشید!!

تا چند روز دیگر نوای عاشقان سکوت ابدی خواهد داشت!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت   توسط پسری از آسمان 

عاشق بود

اما امیدوار .... !

شما هم عاشق بمانید.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت   توسط پسری از آسمان 

بی بهانه ...

مثل همیشه ساده و بی ریا

کنارم باش و بنگر مرا

با چشمانی خیس

عاشقانه در آغوش میگیرمت ... و تنها نوایی سر میدهم

آری! دوستت دارم

و

. همین

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت   توسط پسری از آسمان 

شب

سکوت، تردید، باران های در حال ریزش بر روی خیابان های بی عابر

تردد اشیاء متحرک بی روح

بوسه، لبخند،

هم آغوشی، سرودن

و سیگارهای گاه به گاه فراموشی دلتنگی های آشکار، حسرتهای پنهان

و هزار پرده دری های بی واسطه از طعنه های هر کس و هر ذهن بی پنجره

این همه اتفاق

این همه روز

این همه ساعت

که حتی یک ثانیه از حرکت باز نمی ماند، برای چیست ؟

من از اتفاق های همینطوری می ترسم،

قلبی که بارها شکسته است و تپیدنش هنوز اتفاقی است

سنگ چین های ته مانده و خسته از پاهای من

و هر چه از نفیر برگ می گذرد و سلامی به درخت  نمی کند

صورتک های عجیب و غریب یک مشت سوال بی جواب

و مردمی که با دست پس می زنند و رد پایشان هنوز روی قلب خسته من است

و مردمی که بجای درخت،

برج می بینند و بجای یک فضای بی آلایش و مسرور خواستن

چارچوبی از قواعد معمول مثل خوره به جانشان افتاده است

من از شتاب

من از اضطراب این آدمهای ناشناس

به تنگ آمده ام

 

 

و هر چه اتفاق به سمت افتادن پیش می رود

عمر من کوتاه تر از لحظه ی قبل است

آخر، تقصیر این درختان کنار خیابان چیست

وقتی این همه جاده ی بی انجام کنارشان درآمده است

شب

سکوت، تردید

نگاه های مخفیانه یک پنجره به یک پنجره ی نوساز

حیرت یک باغچه از گلهای مصنوعی

و طراوتی که از لبان حوض گرفته اند

ستاره

غبار

ابرهای متواری در آمد و شد

سوزنک های دوباره رفتن یک مسافر از راه رسیده ی بی قرار

مرگ

و منفورترین هوای بعد از حوالی فاتحه و حلوا و خدایش بیآمرزد

سردی سکوت پس از باران های مداوم یک چشم

برای یک عاصی

نگاه

آینه

و اداهای مثلا" دیگر تمام شد و از ما گذشت

قهر

بریدن

تمام شدن یک رویا

و هر اتفاقی که بدون تو برای من پیش بیاید

فرقی نمی کند

من فقط در حضور تو گریه میکنم

دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت   توسط پسری از آسمان  | 

نگاهم کن،
امشب توان نوشتن ندارم،

امشب قلمی برای نوشتن نیز ندارم،

گویی هیچ کسی را نیز ندارم تا به مانند

دوران کودکی ام  قلمی به من قرض بدهد

دور هستم ...

دور شده ام،

اما نمیخواهم دیگر آرزوهایم را از دور نظاره گر باشم

احساسی دارم؛

مرگ آرزوهایم را به چشم میبینم

چقدر سخت است.

 

 

آه...

چقدر دلم گرفته امشب

ای کاش دستانم توانی داشت

تا امشب در کنار بستر خوابت

کنارت بنشینم،

و به چشم های بسته ات نگاه کنم

ولی افسوس

که کارم این روزها همین است!

کنارم سایه مرگ است،

درونم حس دلتنگی،

تو چشام یه عالمه بی قراری

تو دلم عشق تو و درد این جدایی

تو دلم پر شده از بی تابی برای تو

تو دستام خشک شده گلی برای تو.....

 

------------------------------------

پ.ن :

               تو کیستی، که من اینگونه بی تابم؟

                                       شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت   توسط پسری از آسمان  | 

 

دلم تنگ است ...

دلم برای ماه تنگ است

دلم برای تو تنگ است

دلم برای دوست گرفته

برای آلودگی هایش

برای رفاقتش

میدانم هیچ نیستم

اما این را میدانم که، عاشقم

عاشق دلتنگی !

میخواهم جهان دوباره آرام بگیرد

پس موهایت را بباف!

و بگذار عطر دستانت مرا مست کند.

 

.

.

.

میدانم تیکه گاه چیست ...

معنی اش را خوب میدانم

فقط لطفی کن،

به من تکیه بده

و

خستگی هایت را برایم به هدیه بیاور.

ممنونم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت   توسط پسری از آسمان  | 

 

روزگاری که می بینید برای ماست، از آن ماست ... و بر ماست که بر ماست.

روزگاری که می بینید، همه چیز درونش هست؛ دروغ، نامردی، دو رویی، نفرت، جدایی، ترس، نگرانی ... و در سویی دیگر مهربانی، یکرنگی، احساس، دوست داشتن، رسیدن، تولد، لذت بردن و... .

همه چیز هست و برای هر کسی و هر سرنوشتی به  نوعی تقسیم شده است.

ما آدمها نیر به مانند سرنوشتمان با هم متفاوت هستیم. شخصیتمان، غرورمان، فرهنگمان، اصل و نسبمان، دین و مذهبمان و حتی چهره ظاهری مان با هم فرق دارد.

اما اکثر ما برای زندگی فرداها، به بهانه ای احتیاج داریم. بهانه ای برای حیات، بهانه ای برای زیستن، بهانه ای برای نفس کشیدن و بهانه ای برای متفاوت بودن.

در این روزگاری که انسان از خودش هم انتظاری ندارد و به مانند برگ خشکیده درختی، به دستان باد اسیر است؛ در این روزگاری که معنای کلماتی مانند " دوست " هم بی معنا شده است؛ در روزگاری که هزاران هزار فرسنگ باید در کنار دریا راه بروی تا نرمی شن های ساحل را حس بکنی؛ در روزگاری که دیگر کسی به فکر آن چینی نازک تنهایی سهراب نیست؛ در روزگاری که نیست محال است و هست کم! ؛ ...

                                      بهانه ی فردای تو چیست؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت   توسط پسری از آسمان  | 

 

تولد تو به معنای عبور از گذشته و رسیدن به اکنون است

رسیدنت را گلباران میکنم

گلبارانی از گل های بنفشه به زیر پاهایت میریزم.

برای عبور به فرداها

کنارت میمانم ...

دستانت را با تمنا میگیرم

عکست را برای فرشتگان میفرستم !

عکس تولدت را ؛

تا فرشتگان به بودنت کنار من، حسادت بکنند

آری...

فرشتگان برای زمینی شدنت اشک میریزند.

 

عاشقانه میلادت را جشن میگیرم

بی بهانه فریاد میزنم .... تمام هستی ام:

 

تولدت مبارک

  

-------------------------------

 لبخند زدی و آسمان آبی شد                 شب های قشنگ مهر مهتابی شد

    پروانه پس از تولد زیبایت                        تا آخر عمر غرق بی تابی شد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت   توسط پسری از آسمان  | 

 

سزای کدامین گناه است، آشفتگی ... !؟

سزای کدامین خطای آدمیست ... !؟

این معنای زندگیست ...

گاهی غم، گاهی خوشی

اما بی ارزش است

معنای عشقی حقیقی این است

معنای کنار هم بودن

حتی برای لحظه ای

ماندن ...

ساختن ...                  

زندگی کردن ...

اما ویرانی در کار نیست.

 

 

زندگی جاریست

به مانند رودی پر آب

آب را گل نکنید!

بگذارید آبی زلال جاری بماند

هیچ گاه دیر نیست

چرا که زندگی و رود جاریست!

شاید کسی

 به مانند من آب را می نوشد

و

حیات عمرش با آن پا برجاست!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت   توسط پسری از آسمان  | 

رفتنی باید باشد

برای بدرقه ام هیچ نمیخواهم ....

اما برگشتی دارم

و آن وقت

برای ماندنم، فقط تنها عشقم را بیاورید!

دوستش دارم ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت   توسط پسری از آسمان  | 

از لب هایم خونی جاریست،

دست های خشکیده ام، باز

و چشم های خیسم، منتظر...

خودت را عاشقانه به آغوش من بسپار.

-------------------------------------------

پ.ن: گناهم چیست که عاشقانه دوستت دارم؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت   توسط پسری از آسمان  | 

تو را با تمام وجودت برای خودم میخواهم...

 

.

.

.

مرا ببخش!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت   توسط پسری از آسمان 

 

مینویسم ... با قلمی نیمه که حال دستانم را آزار میدهد

مینویسم ... با همان قلمی که دوستش دارم

 

 

 

مینویسم: دلتنگ ... !

 

برای تو مینویسم،

ای روشنی بخش شب های من

برای تو می مانم

و خواهی دید

که چگونه سایه نشین تو خواهم ماند

دیگر رویاهایم را در خواب میبینم

و بیداری برایم بی معناست

شب ها آرام شدنم را استقبال میکنی

و پریشانی ام را بدرقه

و باز رویا

رویای با تو بودن

با تو ماندن

و تو را از صمیم قلب پرستیدن،

تو را برای چشمانت خواستن،

و تو را برای همیشه خواستن،

رویایی ست شیرین ...

 

با تو خواهم ماند و در کنارت؛

 

                                    تا همیشه ی خودمان ... !

 

 

 

آری ! ... تا همیشه ی خودمان.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت   توسط پسری از آسمان  | 

نوشتنم بهانه ای بیش نیست،

نوشتنم نوای عاشقانه ای بیش نیست.

برای تو مینویسم ...

تا بودنم را کنار خودت از همیشه بیش تر حس کنی.

همه دلایلم را تو معنا میکنی :

                                     دلیل بودنم،

                                                 نوشتنم،

                                                         ماندنم...

                                               و دلیل سحر نشدن شب هایم

خواهم مـــــرد ...

  

                                                                                                ... بی تو !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت   توسط پسری از آسمان  | 

انگار پنجره نیمه باز به روی خیابانی شلوغ باز است

انگار که عابران زیادی از پشت پنجره عبور میکنند... هر روز و هر دقیقه

گویی من نیز از آنجا عبور کرده ام،

عطر آشنایی می آید

بویی میکشم

مست به دیوارش تکیه میدهم و مینشینم

پشت همان پنجره

عطر زیبای آشنا دیوانه وار در کنج دلم مینشیند

نمیدانم به کجا میروم

به کجا میرفتم

و حال به کجا خواهم رفت!

اما دیگر مهم نخواهد بود ... آمدنم؛ ماندنم و رفتنم.

چه طنینی دارد ...

صدای پای عابرانی که حال از کنار من عبور میکنند،

از کنار منی که به روی زمین افتاده ام،

آری، میگذرند بدون لحظه ای تردید ...

اما دیگر مهم نیست

و فقط با چشمانی بسته منتظر میمانم تا صدای پای آشنایم را بشنوم

آشنایی که دستانم را میگیرد و برای بلند شدنم تکیه گاهی میشود.

.

.

.

آری، من آن دستان گرم را لمس کردم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت   توسط پسری از آسمان  | 

مرا با تمام وجودم میخواهی

اما بی خبر

بی خبر از وجود من!

می اندیشیدم که پرنده ی خسته

در آن فرجام بی پایان

رنگ خوشبختی را نخواهد دید

اما

پرنده حالا به لانه اش رسیده است

اما او نیز بی خبر

بی خبر از اینکه تبری آن درخت را قطع خواهد کرد

و طوفانی هولناک لانه اش را با خود خواهد برد

شاید فردا ... و شاید همین حالا

گناهش چیست ؟

گناه من چیست ؟

و گناه تو ؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت   توسط پسری از آسمان  | 

به پرنده ای کوچک مینگرم

که چگونه بالهایش را در پس لانه اش به حرکت در می آورد

چگونه برای رسیدن به لانه ای که از شاخ و برگ خشکیده ای که عابران آنها را بی صدا لگد مال میکند، تلاش میکند

آری، من نیز میخواهم روح و روانی داشته باشم به همین بزرگی و سادگی

من هیچ ندانم و ندارم

اما این را میدانم که جنس لانه ام به مانند لانه ی همان پرنده است

این را میدانم که خواهم مرد ...

چرا که من پرواز نیستم و به مانند او پرنده

اما چرا عاشق پرواز نباشم

وقتی که میدانم بدون پرواز هیچ معنایی ندارم

وقتی این را میدانم که بدون او دیگر نامم نیز پرنده نخواهد بود، چرا عاشق نباشم

احساس من همانی است که میدانم و به زبان می آورم

اما نمیخواهم قصه ام از جنس لانه ام باشد

قصه ام قهرمانی دارد ... نه برای خودش، بلکه برای من؛ نه برای دلم، بلکه برای خودم.

حال میخواهم به روی شاخه ای دیگر از جنس احساس لانه بسازم

و آنجا منتظر رسیدنت باشم ... و شاید تا آخر عمر

خودت برای آمدنت، برای خودت باش.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت   توسط پسری از آسمان  | 

برای رسیدن به یک چیز ، هیچ چیز برای از دست دادن ندارم.

دستهایت را به من بسپار ... تا با آن گرمای دستانت کلبه ای از جنس احساسم را در گوشه ی این دلم بنا سازم.

کلبه ای برای من و تو. ساده و بی آلایش.

با مبلمانی از جنس قلبم و به نرمی و لطافت دستان تو

باغچه ای کوچک و چند قلم سبزی خوش بو

خوش بو به خوش بویی عطر تن تو

زیبا به زیبایی رخ تو

هیچ توقعی دیگر ندارم و هیچ چیز نمیخواهم

 

.

.

.

هیچ کس مرا با تو درک نکرد و هیچ کس مرا با تو شاد نکرد

هیچ کس جز تو مرا آرام نکرد ، اشک های شبانه ی مرا پاک نکرد

دل پر درد مرا هیچ کس یاد نکرد ، سینه ی سیاه مرا پاک نکرد

خستگی ام را کسی حس نکرد ، مرا در تنهایی ام یاد نکرد

تنها فقط یک ماه در آسمان است !

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت   توسط پسری از آسمان  | 

مرا رهایم کنید از قفس ...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت   توسط پسری از آسمان 

رویاهایم مانند بهانه ای برای نفس کشیدن به عطر دستانت محتاج است!

محتاجم ... به شانه هایت و به دستهای گرمت

محتاجم به خیره شدن چشمهایت به من، آن هنگام که با لبخندی به تو نگاه میکنم

برای لحظه های خوشی ام به تو محتاجم

مرا دریاب

دلم بی تو معنایی ندارد

مادرم از من میپرسد: روزهایت چگونه میگذرد؟

سکوت تنها جوابیست که به مادرم میدهم ... !!!

.

.

.

برای تمام خستگی هایت تکیه گاهی میشوم،

فقط به من تکیه بده ...

تمام خستگی هایت برای من

...

امشب چه شب عجیبی است!!!

علامت های تعجب به کمکم خواهند آمد!

حرفهایم گوش خراشند و دلم نیز بی طاقت.

چقدر سرد است ...

از تموم دنیا زخم کهنه ام چقدر دردناک است.

پیر شده ام ... انگار که مرگ را با چشمانم میبینم

سکوتم مرا از پای در می آورد و شانه هایم را خم میکند

برای لحظه های خوشی ام فقط تو را میخواهم

خنده هایت را میخواهم

اشک هایم خشکیده است، درون چشم هایم.

تو این کار را کردی. تو اشکهایم را درون چشمهایم به صحرایی تبدیل کردی بی آب و علف!

دستهایم را بگیر و نگاه دار؛ آن هنگام که به سویت می آیم

تو را دیدم و برایت سبد سبد گل عشق از باغچه ی کوچک دلم چیدم.
بر گرد ... مرا نگاه کن که چگونه برای رسیدن به تو تلاش میکنم

روزهایم را دریاب

لحظه هایم را ببین که چگونه عاشقانه میگذرد

مینویسم : دوستت دارم و نقطه میگذارم.

همین ... !!!

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت   توسط پسری از آسمان  | 

 برايت از دوست داشتنم حرفي نخواهم زد

از جرقه هاي محبتي كه هر لحظه بر دلم ميزني

از گرماي كلامي كه وقت گفتنت در دل خود احساس ميكنم

امشب برايت نخواهم گفت

از آن سيب سرخ پنهاني كه به سويت دراز كرده ام

و ازآن دستي كه ...

امشب برايت نخواهم گفت

شايد تو خود روزي بخواني دوست داشتنم را

از دلتنگ شدنم

از انتظارم

از سكوتم

از بي كلام شدنم

شايد تو روزي همه چيز را بيابي

در سطر سطر نوشته هايم

و در تكه تكه لحظه هايم

شايد روزي ميان تمام بي تفاوتي هايم

دريابي معناي واقعي « دوست داشتن بي آنكه دوست بداند » را


پ.ن: چه زیباست اولین و آخرین پست این صفحه وبلاگم .............!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت   توسط پسری از آسمان  | 

چقدر دور دست ها برایم نزدیک است!

گذشته ام بسیار تلخ و امروزم بسیار شیرین

آن شب که چشم هایم را بر هم گذاشتم

فرشته ای از آسمان در خوابم آمد

از من خواست تا بدانم گذشته ام را اگر پاک کند چطور میکشمش !

مات و مبهوت به او نگام میکردم

از او خواستم این کار را بکند

گذشته ام را پاک کرد و قلمی به من داد

با لبخندی به روی لب به من گفت: شروع کن

اما این را بدان که فقط یکبار میتوانی این کار را انجام بدهی.

به کاغذ سفید روبرویم نگاه کردم

قلم را به روی کاغذ روزگار نهادم

شروع به کشیدن کردم

به یاد دردهایم و تلخی های زندگی ام افتادم

از بدو تولد و تا آن شب را همانطور که بر من گذشته بود کشیدم

تمام غصه ها و دردهایم را کشیدم

تمام سختی هایی را که تا آن شب تحمل کرده بودم کشیدم

بدون هیچ کم و کاستی !

وقتی کارم تمام شد، دیدم فرشته با تعجب به نقاشی ام نگاه میکند

به من گفت: تو دیووانه ای؟ چرا گذشته ات را همانطور که بود کشیدی؟

دیگر نمیتوانم آن را برایت پاک کنم...

به او گفتم: می ترسم که تغییر در گذشته ام امشبم را نیز تاریک کند

منی که امشبم با مهتابی از آسمان، روشن است، نیازی به تغییر گذشته ام ندارم

و با او ماندن برایم آرزویی بود که در گذشته ام داشتم

می ترسم که او را از دست بدهم ...

چرا که برای نگاه داشتنش حاضرم گذشته ای تلخ تر از این را داشته باشم

و خوشحالم از اینکه تحمل کردم !

فرشته خداحافظی کرد و به من گفت: مراقب مهتابت باش.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط پسری از آسمان  | 

هنگامی که دیگر امیدم میمیرد

هنگامی که دیگر توانی ندارم

تنها یک راه برای زنده ماندنم باقی میماند

تنها یک راه ...

راهی که هنگامی برای اولین بار میخواستم پاهای خسته ام را در آن بگذارم،

دیگر توان راه رفتن نداشتم و ذره ای امید هم که در دلم به من توان راه رفتن میداد در حال خاموشی بود.

تنها دست بر دیوار ترک خورده ی دلم کشیدم و شاهد مرگ آرزوهایم بودم

اما ... همان ابتدا که پاهایم را در آن کوچه قرار دادم ...

هنگامی که پاهایم را در مسیری گذاشتم که تا به حال نگذاشته بودم ...

احساس سبکی تمام وجودم را فرا گرفت و ناخودآگاه از زمین بلند شدم

آری ... خودم را در هوا میدیدم!

بدون هیچ بالی من به پرواز درآمده بودم!

راهی که همان ابتدا حتی اسمش را نمیدانستم

هنگامی که از تو سوال کردم، تو با لبخندی جوابم را دادی!!!

و من تا به امروز معنای لبخندت را نمیدانستم ...

 

 

میخواهم اوج بگیرم،

چرا که سخت به آن محتاجم !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت   توسط پسری از آسمان  | 

من در غربت تاريك تنهايي ام 

چشمان آسمانيت را نقاشي كرده ام 

 تا نگاهت چون مهتاب بر سياهي هاي قلبم بتابد 

و مرا آسماني كند 

مهربانم 

چون مهتاب بر تاريكي هاي بي امان قلبم بتاب  

و مرا عاشق تر كن 

بر ثانيه هاي تنهايي ام حضورت را هديه كن 

و بر غم هايم شادي بودنت را 

من فاصله ها را با تو دوست دارم 

بي تو فاصله ها برايم برزخي بيش نيستند 

بي تو فاصله ها لحظه هايم را به آتش مي كشند 

بهترينم 

نفس هايم محتاج توست

                               با من بمان بهانه نفس هايم

 

 

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن : 

يه سال گذشت. با همه ي تلخي ها و شيريني هاش. 

تو اين يه سال منم بزرگ شدم . فهميدم که با اين همه دلتنگي بازم ميشه بهاري بود. 

مي شه دوباره دل را به دريا زد - به يک درياي طوفاني - مي شه مثل بچگي ها معصوم بود وپاک .

 

تو اين يه سالي که گذشت با خيلي از مشکلات دست و پنجه نرم کردم و هميشه يکي اون بالاها بود که کمکم کنه. خدايا شکرت ...

روی این کره خاکی نیز کسی را پیدا کردم که دستان سردم را بگیرد ...

 

تو اين يه سالي که گذشت با ادماي مختلفي اشنا شدم .بعضي هاشون نمونه ي يک انسان بودند و برخي اسم انسان را يدک مي کشيدند . 

برخي پر محبت بودند و برخي اصلا با کلمه مهرباني اشنا نبودند .

 

به هر حال يه سال ديگه گذشت و سال جديد فرا رسيد. تو اين سال جديد بايد تلاش کرد. يه شروع ديگه . تا انسانيت چند قدم بيشتر فاصله نيست.

 

                         سال نو همه مبارک باشه ... همراه با بهترین آرزوها برای تو دوست خوبم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت   توسط پسری از آسمان  | 

شرایط سخت همراه با مشکلات فراوان ... به نیرویی احتیاج دارد که انسان بتواند بر روی پاهایی که گاهی اوقات حتی وزن بدنش را نمیتواند تحمل کند، بیاستد.

به نیرویی که شاید فهم و درک آدمی برای حضم کردنش کافی نباشد ...

نیرویی که هیچ چیز درونش مخفی نیست ...

نیرویی که اصلا" ساده نیست ...!!!

در مورد نیرویی حرف میزنم که خود شاید هیچ چیز از آن ندانم، اما حسش کردم!
به دانه های تگرگی نگاه میکنم که گاه گاه شیشه های دلمان را ترک میزند

از پس این شیشه ها دلیست از جنس احساس

ظریف و نازک تر از هر گلبرگ گلی

به قطره های بارانی مینگرم که گاه گاه شیشه های دلمان را نمناک میکند

قطره هایی که فقط توان خیس کردن شیشه ها را دارند

به دانه های برفی مینگرم ... شکل ظاهری اش شبیه تگرگ، اما آنها هم فقط توان خیس کردن شیشه ها را دارند ! عجیب است ... !!!

مشکلات آدمی به مانند این سه هستند : تگرگ، باران و برف

 

ماه من غصه نخور زندگی جزر و مد داره

دنیامون یه عالمه آدم خوب و بد داره

 

ماه من غصه نخور پنجرمون بازه هنوز

باغچه مون غرق گلهای عاشق و نازه هنوز

 

ماه من غصه نخور حافظ برات باز میکنم

شعراشو می خونم و تو را مداوا میکنم

 

ماه من غصه نخور دنیا رو بسپار به خدا

هردومون دعا کنیم؛ تو هم جدا، من هم جدا

 

 

میخواهم کاری بکنم ... اینطور نشستن و زانوی غم بغل کردن هیچ سودی که ندارد، بلکه ضررهایی نیز دارد.

در پس گذران عمر خویش نگاهی میکنم،

هیچ پیدا نخواهم کرد جز دریایی از اشک های بیهوده که صرفا" آرامشی به من میدادند

اما میخواهم بلند بشوم،

روی پاهایم بیاستم،

به روبروی خود نگاهی بکنم و اصلا" به عقب نگاه نکنم؛ چرا که از بلندی هراس دارم و خطر سقوط نیز وجود دارد

با گام هایی آهسته به سوی جلو حرکت میکنم؛ و البته با وجودی سرشار از انرژی و دلی شاد

اما ............................

اما این را میخواهم که تو نیز همسفرم بشوی؛ این را بدان بدون تو هیچ وقت بلند نخواهم شد

این را میخواهم چرا که تو را میخواهم ... میخواهم که همراه من باشی تا دست در دست یکدیگر، سرشار از نیرو و انرژی و شادی به سوی آینده حرکت کنیم.

 

صدا كن مرا كه صدايت زيباترين نواي عالم است، صدا کن مرا که صدایت زیباترین نوای عاشقان است ... صدا کن مرا که صدایت تسکین دهنده ی دلم است ... صدا کن مرا تا همراه من، دست در دست یکدیگر به راه بیافتیم.

 

                                       

                                                                                                     من نشسته ام منتظر

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت   توسط پسری از آسمان  | 

بعد از چند وقت دوری از قلم خویش چقدر زیبا شروع خواهم کرد ... شروعی با بدست آوردن تجربه های بسیار زیاد.

تجربه هایی تلخ و شیرین .

اما توان نوشتن هیچ کدام از تجربه های خوب را ندارم، چرا که در این میان موضوعی مرا خرد کرد و دلیل محکمی برای شکستن دلم شد.

آری امروز دلم شکست. شکستن دلم باز بی صدا بود بطوریکه هیچ کس صدایش را نشنید و هیچ کس مرا درک نخواهد کرد، چرا که فقط خویش میدانم و بس ....

لعنت به این روزگار پست. معنای رفاقت و دوستی کاملا" متفاوت شده است و تمام دوستی ها به ته خط رسیده است.

هیچ وقت فکر نمیکردم که بهترین دوستم ... دوستی که مانند برادری که ندارم بود، با من این چنین کند. هیچ وقت ...

با خود همیشه میگفتم، اینهایی که دم از این می زنند که دوستی های این دوره و زمونه به آخر رسیده است، شعار میدهند ... اما بالاخره منم این موضوع را تجربه کردم.

لعنت به تو روزگار که رسم مردونگی هم در تو زنده نمانده است.

چقدر با هم نون و نمک خوردیم ... چه روزهایی در کنار هم  زندگی کردیم. این رسمش نبود، به خدایی که میپرستی این رسمش نبود.

هنوز باورم نمیشود که از کجا ضربه خورده ام ... از بهترین دوستم و برادرم.

اشکالی ندارد؛ من برای همین آفریده شده ام !

میخواهم با دل شکسته ام به تو بگویم : تویی که شاهد شکستن و خرد شدن من بوده ای، تویی که شاهد خرد شدن دلم بودی ... تو چرا ؟

از هر کس توقع داشتم جز تو.

باز هم میگویم ... اشکالی ندارد، این هم گذرد /

 

 

                                                   دلم میخواست : دنیا خانه مهر و محبت بود

                                                   دلم میخواست : مردم، در همه احوال با هم آشتی بودند

                                                   طمع در مال یکدیگر نمی کردند

                                                   کمر به قتل یکدیگر نمی بستند

                                                   مراد خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستند

                                                   ازین خون ریختن ها، فتنه ها، پرهیز می کردند

                                                   چو کفتاران خون آشام، کمتر چنگ و دندان تیز میکردند!

 

 

دوستت داشتم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت   توسط پسری از آسمان  | 

سلام ...

فکر نمیکردم وداع در این جامعه مجازی سخت باشه ... اما الان میگویم راحت نیست.

بچه ها این پستی را که ملاحظه میکنید پست آخری است که پسری از آسمان با دل نوشته هایش و با قلم شکسته اش مینویسد. آری قلم شکسته ... آیا تا به حال کسی میدانست که پسری از آسمان با نیمه قلمی که در دست داشت درد دلهایش را مینوشته است؟!

وبلاگی را که ملاحظه میکنید از اول مهر ماه سال 1384 افتتاح شد و جایی بود که من خوشحالی و ناراحتیم را با نوشتن پستی در این وبلاگ با همه دوستانم تقسیم میکردم و راهنمایی ها و نظرات جالبی را دریافت میکردم که بیشتر آنها به من کمک میکرد تا بتوانم صبری داشته باشم و شب سیاهم را به صبحی سپید و روشن تبدیل کنم.

 

 

اکنون که مینویسم دردی در دل ندارم ... چرا که خدایی دارم و مهتابی مهربان، پر نور و زیبا که هیچ گاه تنهایم نگذاشته. اما اکنون که مینویسم نمیدانم باز هم بر خواهم گشت یا خیر. اما خیالم راحت است. میدانم که نوای عاشقان هیچ وقت ساکت نمیشود و باز هم صداهایی می آید؛ خنده یا گریه.

نوای عاشقان شاید دیگر پسری از آسمان نداشته باشد، اما دختری دارد از کهکشان ها ... تکه ای از ماه که به روی این زمین خاکی فرود آمده ... دختری از جنس مهتاب و شایدم دختری از اعماق کهکشان ها. دختری همراه با احساسات پاکتر، زیبا تر و دوست داشتنی تر از احساسات پسری از آسمان. آری از این به بعد دختری نوای عاشقان را فریاد میزند.

از شما دوستان خوبم درخواست میکنم مثل همیشه نوای عاشقان را فراموش نکنید چرا که این وبلاگ باز هم آپدیت خواهد شد. چه بسا زیباتر و بهتر از دفعات قبل .

بچه ها بنده حقیر به خدمت مقدس!!! سربازی اعزام شده ام و شاید همین الان که بعضی از شما مثل همیشه به من لطف دارید و منت بر سر من گذاشتید و این پست را میخونید، من رفته باشم.

به امید دیدار دوباره همه شما دوستان خوبم ... خدانگهدار همه شما.

 

این وبلاگ بی ارزش و ناچیز را همراه با قشنگترین آرزوها به دختری از جنس ماه تقدیم میکنم

 

 

 

روزی که آمدم

کسی به استقبالم نیامد

امروز که می روم ....

آری هیچ کس برای بدرقه من هم نیامد

میخواهم فاصله بگیرم

از غربت نگاه هایی آشنا

و آنقدر نفسهایم از گلویم دور می شوند

که صدای هق هقم در نخواهد آمد

چه بغض ناگشوده ای منتظر ابرهای تازه است

و چه غریبانه تکفیر آیه های نبوت شعرهایم آغاز می شود

به سادگی یک سلام چند پاره ممتد

و کرامتی که در پس یک نگاه منتظر جاری است

من دلم برای گلدانم تنگ می شود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت   توسط پسری از آسمان  | 

قبل از اینکه اعترافاتمو بگم، از هنگ بزرگ، دوست خوبم تشکر میکنم که منو به این بازیه به قول خودش ترسناک دعوت کرد!

تا به حال توی این بازی شرکت نکرده بودم ... دوست دارم برای اولین بار امتحانش کنم. البته فکر میکنم از وقتش خیلی گذشته و الان پانزده روز از یلدا گذشته. ولی خوب من تازه دعوت شدم و دوست ندارم دست رد به این دعوت بزنم .

 

 

اعتراف اول: سال دوم راهنمایی بودم. من از معلم ریاضیمون متنفر بودم چون که همیشه به من گیر میداد و مسله هایی و که خیلی سخت بود به من میداد و من هیچ وقت نتوسنتم اونارو حل کنم.

یه روز سر کلاس در حالی که پشتش به کلاس بود و در حال نوشتن بر روی تخته بود، من از ته کلاس نارنگیه کوچکی پرتاب کردم که البته به قصد سرش زدم اما به پشتش خورد و کت قشنگش خراب شد.

وقتی با عصبانیت برگشت با صدای بلند پرسید کی بود اینکارو انجام داد. منم خیلی عادی نشسته بودم و هیچ کاری انجام و هیچ چی هم نگفتم ندادم. تا اینکه رفت و با مدیر مدرسه اومد. بچه ها توی این فاصله به من گفتند: دمت گرم خیلی باحال زدی .وقتی مدیر مدرسه اومد با صدای بلند گفت تا آخر امروز وقت میدم کسی که اینکارو کرده بیاد و خودشو معرفی کنه و گر نه از کل بچه های کلاس 3 نمره انضباط کم میشود. من هم از ترس اخراج نرفتم خودمو معرفی کنم و باعث شدم 3 نمره از همه کم بشه. (عذاب وجدان دارم )

 

اعتراف دوم: بنده از اونجایی که کمی تا قسمتی نیمه ابری همراه با رگبار پراکنده، مغرور هستم، تا به حال دل پدر و مادرم و زیاد شکوندم و شاید فرزند خوبی برایشان نبودم و نمیدونم باید در جبران چه کاری انجام بدم. دروغ بهشان گفتم ... حرفشان را گوش نکردم ... باهاشون جر و بحث کرده ام ...  برایم دعا کنید که من و بخشیده باشن و خدا نیز من و ببخشد.

 

اعتراف سوم: عاشق بارونم، اما بیشتر عاشق اینم که توی بارون با ماشین و با سرعت زیاد از جایی که آب زیادی جمع شده است رد بشم. اینکار را زیاد انجام دادم، اما یکبارش با بقیه فرق داشت و باعث شد دیگه اینکارو انجام ندم.

آب زیادی جمع شده بود. از دور دیدمش با دنده معکوسی که از چهار به سه دادم سرعت ماشین و زیاد کردم. با اشتیاق فراوان و خوشحال با سرعت از توی آبی که آنجا بود رد شدم، و چه توهمی، آب تا چندین متر اینور و اونور ماشین به روی هوا بلند شد و پاشید.

قرار نبود ... قرار نبود توی اون اتوبان و آنجایی که هر روز رد میشدم و پرنده ای پر نمیزد دو نفر آدم در حال قدم زدن و لاو ترکوندن باشن ... خوب من ندیدمشون ... حالا ببین میخوام کار اشتباهمو با این دلیل مسخره بپوشونم . اشتباه کردم. اون دو نفر خیس آب شدن و من تا به امروز یادم نرفته (عذاب وجدان دارم )

 

اعتراف چهارم : یک بار در زندگی سعی کردم خودم نباشم. یک روز صبح که از خواب بیدار شدم، طبق معمول سر میز صبحانه نشستم و با خوردن فقط یک استکان چای به صبحانم پایان دادم .

اون روز سعی کردم با همه بد اخلاق باشم. با خودم گفتم دوست و دشمن فرقی نمیکنه، باید با همه بد برخورد کنی. اون روزم بدترین روز عمرم بود. روزی وقتی به شب تبدیل شد . وقتی به رختخوابم رفتم با خودم گفتم" دیگه هیچ وقت همچین کاری را انجام نمیدم. تا به همین الان هیچ دلیلی برای اون کارم پیدا نکردم. همین جا از اول از کسانی که اون روز دلشونو شکوندم عذر خواهی میکنم و دوم از خدا طلب بخشش. خدایا من و ببخش .

 

اعتراف پنجم :  شاید به نسبت سن و سالم و توانایی که دارم مشکلاتی داشتم و تحملشون در بعضی شرایط برایم سخت بود. اما توانستم به روی پاهایم بایستم و شروعی دوباره داشته باشم .

...تو به من کمک کردی ... تو حتی آن زمان که هیچ احساسی نسبت به من نداشتی و من یک انسان کاملا" عادی برایت بودم به من کمک میکردی. هیچ وقت کارهایو که برایم انجام دادی فراموش نمیکنم. از تو و آن عشق افلاطونیت ممنونم و اعتراف میکنم بدون تو هیچ وقت نمیتوانستم ..... دوستت دارم.

 

در آخر من این بازی رو به کسی پاس نمیدم چرا که فکر میکنم ادامه دادن این بازی تا یلدای سال آینده به طول بی انجامه . اما دوست داشتم فقط یه نفر این بازی و ادامه بده که متاسفانه علاقه ای به این کار ندارند .

 

پ.ن :اگه بنا بر پاس دادن بازی بود این بازی رو به دوستان خوبم :مهتابم، سمانه اسدی، تارا خانوم و محبت و زیبایی  پاس میدادم . دوست دارم اگه هر کدام از این دوستان علاقه ای به بازی دارند این بازی  را ادامه بدهند.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت   توسط پسری از آسمان  | 

امشب مینویسم با دلی گرفته همچون آسمانی ابری و بدون ماه !

دلیل گرفتن دلم را فقط سهراب میداند ... میداند که چه تنها شده ام و دچار آن رگ پنهان رنگ ها شده ام.

او میداند که برای خوردن یک سیب چقدر تنها و بی کس مانده ام .

آری امشب شب تاریک و سیاه من است . نمیدانم دلیل این همه تاریکی چیست ؟ چه گناهی مرتکب شده ام که باید در چنین شب تاریکی  ، تنهای تنها باشم ؟ حتی بدون ذره ای گرما ...

آن آغوش گرمت را از من گرفتی، آن دستان پر انرژی ات را نیز از من دریغ کردی و طعم آن لبهای نازت را نیز از من گرفتی. امشب پس چگونه و با کدامین اشتیاق به بستر خوابم بروم؟ میدانم این حرفها را از ته دلت به من نگفتی!

دلت برایم نمیسوزد ؟ اینگونه اینجا نشسته ام و جز اشک چیزی ندارم که برایت بریزم. نگاهم کن ... ببین که چقدر بی نا و رمق شده ام.

به من میگویی احساست را همیشه برایم بگو. از احساسم برایت میگویم و تو به خاطر احساسم مرا ترک میکنی؟ چرا ؟ تو که احساسم را دوست داشتی و میدانم که داری، پس چرا این چنین کردی؟

یادم می آید روزی به من گفتی: «مهتاب با این همه ستاره دور و ورش باز هم تنهاست...» اما .... من به تو میگویم :"بیا تا برایت بگویم که چه اندازه تنهایی و بی کسی من بزرگ است."

مرا ترک میکنی در شبی سرد و تاریک .....................

 

 

 

                                                               شب سردی است، و من افسرده

                                                               راه دوری است، و پایی خسته

                                                               تیرگی هست و چراغی مرده

                 

                                                               می کنم، تنها، از جاده عبور :

                                                               دور ماندند ز من آدمها

                                                               سایه ای از سر دیوار گذشت

                                                               غمی افزود مرا بر غم ها

 

                                                               فکر تاریکی و این ویرانی

                                                               بی خبر آمد تا با دل من

                                                               قصه ها ساز کند پنهانی

 

                                                               نیست رنگی که بگوید با من

                                                               اندکی صبر سحر نزدیک است

                                                               هر دم این بانگ برآرم از دل:
                                                               وای، این شب چقدر تاریک است!

 

                                                               خنده ای کو که به دل انگیزم؟

                                                               قطره ای کو که به دریا ریزم؟

                                                               صخره ای کو که بدان آویزم؟

 

                                                               مثل این است که شب نمناک است

                                                               دیگران را هم غم هست به دل

                                                               غم من، لیک، غمی غمناک است

 

 

احساس دردی دارم وحشتناک، هیچ کسی اینجا نیست تا به او من گویم که چه دردیست در این سینه من

از این پس تنها میخوابم ... چرا که هیچ کسی حاضر نیست خودش را به دست یک دیووانه بسپارد .

دیووانه ای عاشق، که معشوقش را خیلی دوست دارد. اما چه فایده که نمیتواند این دوست داشتنش را به او نشان بدهد.

هیچ کسی درس عشق را به من نیاموخت و حاضر نشد برایم از عشق بگوید، از احساس ... اما تو این کار را کردی برای من از عشق گفتی، اما نمیدانم چرا امشب ترکم کردی ؟ فقط این را میدانم که من از احساسم گفتم.

دوستم را میبینم و نسبت به او احساس حسادت میکنم ... اصلا" چرا دوستم! شب های گذشته خودم را میبینم و به آنها حسادت میکنم.

یک شب در کمال آرامش و گرمایی دلنشین به خواب میروم و برای از کار افتادن ساعت دعا میکنم؛

در مقابلش شبی تاریک و سرد برای سپری شدن دقایق دعا میکنم . این است رسم روزگار.

صدای موسیقی دلنوازی، باز دلم را آرام میکند. آرامشی که همراه با صدای گریه هایم به کنسرتی از اندوه تبدیل شده است که تمام شنوندگان را به گریه مجبور میکند. یادم می آید شبی به تو گفتم : «هیچ لحظه ای به اندازه لحظه های با تو بودن شیرین نیست.»

امشب کنارم نیامدی و برایم گفتی از نیامدنی همیشگی. چطور دلت می آید، مرا با این همه دلواپسی تنها بگذاری؟

 

 

دلواپسی هایم روزی مرا از پای در خواهد آورد. در مقابل هجوم بیکرانه درد، زانو زده ام و نگاهم به تو است. آه ...

اما میخواهم ادعایی بکنم؛

برایت می مانم

برایت صبورانه می مانم

برایت عاشقانه می مانم

چه خوب میشود زودتر صبح شود تا ادامه این کابوس را نبینم. برایم سخت است. دستانم دیگر توان نوشتن ندارند.

                                         ولی این را بدان، همیشه دوستت خواهم داشت.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت   توسط پسری از آسمان  | 

خدایا ، تا کی ؟ تا کی باید تو این دنیا ، به اصطلاح بعضی ها امتحان پس بدم ؟

اصلا" من برای امتحان هیچی بلد نیستم ... میخوام برگه سفید بدم . به نشانه اعتراض . اعتراض به این ناعدالتی ها .

گاهی اوقات دیگه واقعا" صبرم تموم میشه . دیگه هیچ چیز نمیشناسم و شروع میکنم به ناشکری کردن . اما من بهش نمیگم ناشکری . این درد و دله . البته درد و دلی همراه با کمی گلایه .

آره خدایا ... گله دارم . از این دنیایی که آفریدی گله دارم . هیچ چیز توش پیدا نیمشه جز ناعدالتی ، فقر ، فحشا و هزار جور اتفاقاته بد .

 

 

همه با هم فرق دارن از زمین تا آسمان . صد هزار بار این حرفارو بهت گفتم خدایا ، اما چه فایده داره . فقط تنها فایده اش اینه که خالی میشم و احساس میکنم ذره ای سبک شده ام.

آخه این چه وضعیتیه ؟ چرا اینطوری میکنی خدایا ؟

میدونی چیه خدا ... تو خودت میدونی که آدمی هستم که اگه مشکلات زیادی سرم بریزه و تحملشو نداشته باشم اینارو بهت میگم . پس ببین امشب صبرم تموم شده و دیگه جونم به لبم رسیده .

خسته شدم.

میدونی چیکار میکنی خدا ... اگه یه اتفاق خوب برای من توی زندگیم بیفته که باب میلمه ، از دل و دماغم در میاری بیرون . یه چیزی به ما میدی ، اما دوتا چیز میگیری . خودت میدونی منظورم چیه خدا .

پس بدادم برس تا اعتقادمو از دست ندادم ؛ چون دارم دیوونه میشم  !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت   توسط پسری از آسمان  | 

خواب دیدم ...

مرد خسته شد ، از دیوار از چارچوب یک تصویر که در گوشه ی آن تکه پارچه ای سیاه دیده می شد . کمی به قاب عکس دقت کرد . آری ، عکس خودش بود . یکی از بهترین عکسهایی که همیشه به مادرش میگفت :« مادر ، من این عکسم را خیلی دوست دارم .» !

مرد دلش گرفت . با خودش گفت : اگر این عکس متعلق به من باشد ، پس من نباید زنده باشم !

چه دلیلی داشت که عکس یک  آدم زنده را در قاب عکسی همراه با یک تکه پارچه سیاه روی طاقچه خانه بگذارند ؟

 

 

به فکر فرو رفت ؛ همیشه در زندگی اش احساس کمبودی عجیب داشته و حالا هم که شاهد جسد خود هست ، آن احساس کمبود را دارد . برای اینکه دوستش بدارند ، برای اینکه احساساتش برای یک نفر و فقط یک نفر مهم باشد ، تمام تلاش خودش را کرده بود ، اما بی فایده .

حال که دارند جسمش را در زیر خاک مدفون میکنند ، آرزوهایش را نیز محکم در آغوش خود گرفته و با لبخندی تلخ به زیر خاک میبرد . او هنوز امید دارد که در آن دنیایی که در موردش هیچ چیز نمی داند و فقط به شنیده ها اکتفا کرده است ، جایی برای برآورده شدن آرزوهایش باشد .

او هیچ ارث و میراثی نداشت ، جز یک دفترچه که تمام احساسات زمینی اش را در آن مینوشت .

او آن دفترچه را طبق وصییتش ، به کتابخانه ای اهدا کرد !!! آدرس آن کتابخانه  تمامی دلهای عاشقان حقیقیست .

حالا دیگر مطمئن بود که آن عکس خودش است و او هم مرده .

مرگش اصلا" ساده نبود ، چرا که او هم مثل من ، ساده نبوده !!!

یک اتفاق خوب ، یک اتفاق بد ، یک تصویر و یک بدن ... آن اتفاق خوب و این اتفاق بد ، آن تصویر و این بدن ... همه در قاب یک روز بد . نبودن یک بدن را خوب تصوور می کنند .

یک اتفاق خوب ؟ یا اتفاق بد ؟

مهم نیست . ندانستنش بهتر است .

بگذریم ، صدای خنده می آید !

 

 

-----------------------------------------------------------------------------------

 پ.ن : یادت رفته ؟ ... خندیدن ، بخشیدن و فراموش کردن !!!

دکتر وین دایر ، روانشناس (فکر میکنم) فرانسوی میگه:«بزرگترین درس زندگی"عشق" است. عشقی حقیقی.»

به نظر من ، رفوزه شدن در این درس کاریست بسیار آسان ! اما قبول شدنش کاریست بسیار سخت و در عین سختی شیرین .

حالا خود حسابدارت حسابش را بکن انسان بتواند با کمک یک لیسانسه این درس را پاس کند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت   توسط پسری از آسمان  | 

اکنون که موسیقی آرام و دلنوازی که تمام آشوب های دلم را ( شاید موقت ) فرو نشانده ، مینویسم .

 

   درد هایم را برایت گفتم ، حالا گوش کن این سکوت تلخ را .

 

آن زمان که دلم از همه به تنگ آمده بود ، آن زمان که نفس هایم به شماره افتاده بود ، آن زمان که دیگر برای حیات ذره ای انگیزه و توان نداشتم ، آن زمان که همه برایم غریبه شده بودند ، آن زمان که دل هیچ کس ذره ای برایم نمی سوخت ، آن زمان که دیگر هیچ هم برایم ارزشی نداشت ... به سویت آمدم ، و به کلبه آرام و امن دلت .

تو چقدر عاشقانه در آغوشم آرامشی به من دادی که تمام خشم مرا فرو نشاند . اما نمی دانستم آن زمان که تو را در آغوش گرفته ام و میبوسمت کوله باری از غم بر شونه هایت میگذارم . آری من غم هایم را با تو قسمت کردم ، سهم کمی نیست !!!!!

آن هنگام که دلم به درد آمده بود ، دردی دیگری نیز روی دلم نشست . دردی که باز هم نشان میدهد من ساده نیستم !

دلی گریست و در آن سوی پنجره : دلیل گریستن . شاید باید شادمان بود . شادمان بود و بی قرار به تصرف حدود آرزو و ویران نمودن آباد روز دل .

ولی این بار صدای خنده نمی آید . حدود آرزو آنقدر فراتر از درک آدمی رفته است که دیگر برای هیچ و واقعا" هیچ باید غصه خورد و گریست .

اما ... همین سکوت ، صدای گریستن را به صدای خنده تبدیل کرد ! چه کسی میداند که در آن پشت پنجره میگریند یا میخندند . ای کاش میتوانستیم به پشت پنجره نگاهی بی اندازیم ! اما افسوس که هیچ کس حتی علاقه ندارد که نگاه کند . محبتی نیست ، چرا که دلی نیست ... !!!

 

 

روز شمار آرامشی را ورق میزنم در حالی که ذره ای از وجودم را فرا نمیگیرد . آری این همان روز شماریست که به من آرامش میداد ... اما حالا او هم برایم کاری نمی تواند بکند .

نمی دانم چرا به من میگوید :" فقط افراد نامطمئن به امنیت نیاز دارند . فرد مطمئن وقتی میداند میتواند از پس همه چیز بربیاید که از ناامنی خبری نیست . "

نمیدانم منظورش چیست ؟ شاید این هم مثل بقیه دارد به من پرت و پلایی میگوید .

خدایا نکند اصلا" یادت رفته مرا با چه اندازه صبر و بردباری آفریدی ؟ نکند اصلا" نگاهت را از من بریدی و فراموش کردی منی وجود دارم ؟ چرا ؟ اگر اینطور است ، واقعا" به من بگو چرا ؟

من هم میخواهم در کمال آرامش در کنار کسی که بی اندازه دوستش دارم زندگی کنم . نکند توقعی بیش از اندازه است ؟ نمیدانم ... شاید اینطور باشد !

نمیخواهم دوباره به این موضوع فکر کنم که " درد " را از هر طرف بخوانی " درد " است . اما به این موضوع فکر میکنم که دردهایم نیز ساده نیستند ، چرا که من ساده نیستم !

امروز فالی گرفتم ... با خود گفتم شاید حافظ شیرازی برایم بگوید که باید چه کنم . فاتحه ای خواندم برایش ، نیت کردم و با چشمانی بسته و آکنده از اشک باز کردم ... :

 

دیدم به خواب خوش که دستم پیاله بود                 تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود

چل سال رنج و غصه کشیدیم و عاقبت                  تدبیر ما به دست شراب دو ساله بود

آن نافهء مرا که می خواستم ز بخت                      در چین زلف آن بت مشکین کلاله بود

از دست برده بود خمار غمم سحر                        دولت مساعد آمد و می در پیاله بود

بر آستان میکده خون می خورم مدام                     روزی ما ز خوان کرم این نواله بود

هر کو نکاشت مهر و زخوبی گلی نچید                  در رهگذار باد نگهبان لاله بود

بر طرف گلشنم گذر افتاد وقت صبح                       آن دم که کار مرغ چمن آه و ناله بود

آتش فکند در دل مرغان نسیم باغ                         زان داغ سر به مهر که بر جان لاله بود

دیدیم شعر دلکش حافظ به مدح شاه                     یک بیت از آن قصیده به از صدر ساله بود

آن شاه تند حمله که خورشید شیرگیر                    پیشش به روز معرکه کمتر از غزاله بود

 

ای کاش تمام این دردها ، این مشکلات و این همه گرفتاری ، مرا از روشنایی بخش شبهایم جدایم نکند . ای کاش احساسش همان چیزی را از من برایش بگوید ، که قبلا" میگفت !

هنگامی که تا دیر وقت به انتظار من مینشینی ، هنگامی که برای غصه هایم تو هم ناراحت میشوی ، دوست دارم در آغوش بگیریمت ، لبهای نازت را ببوسم و بلند فریاد بزنم :"خدایا من هر چقدر غصه و غم داشته باشم ولی مهتابی دارم . پس بدان که باز هم تحمل میکنم."

صدای گریه ، صدای غم و تمام محکومیت هایی که به پای من نوشته شده اند ، امروز در هوای اتاقم پخش شده بودند . اما خدایا خودت خوب میدانی که صدای بالهای کبوتر مهر عزیز دلم بود که در آسمان ابری اتاقم با صدای گیتاری نمناک که از شدت گریه هایم دیگر صدایش در نمی آمد طنین افکنده بود . آری امروز من با یاد او زنده بودم و زندگی کردم . یاد تو محکوم بود به نام من . این بار من محکویتی را در قفسی از جنس عشق تجربه میکنم و چقدر زیباست این محکومیت . ای کاش برایم حبس ابد ببرند .

 

 

محکوم بود به نام تو ، غزلواره هایی که بی فریب به آستان نگاهت سرازیر میکنم .

محکوم بود به نام تو ، نگاه دستهایی که هر روز در زیر خاکهای گلدان خانه ات می روئید .

محکوم بود به نام تو ، ساقه های پیر دستانی که سزاوارانه می خندیدند به لب زیر نگاه های بی نیازت .

محکوم بود به نام تو ، بوسه های خشک من که آنقدر به انتظار بوسه آشنائیت نشست ، تا روئید .

محکوم بود به نام تو ، گریز از ناگریزی تقدیر که ذهن بی تقلای تو آن را ساخت .

محکوم بود به نام من ، خونی که از جان من مانده است بر تمامی رگها و ریشه ات .

محکوم بود به نام من ، بی رسوایی گریه ای .

نمیدانم اشک هایی که در این مدت چند سال و اندی از عمرم برای هیچ کسی ارزشی نداشته ، تا به کی باید ببارد . اما اکنون میدانم که تو ... روشنایی بخش شبهای من ، با همان دستهای لطیف تر از گلبرگ گلی که ابتدای صبح شبنمی را بدرقه کرده است ، اشکهایم را پاک میکنی .

 

 

حالا دیگر خیالم راحت است . میگریم ...................................... .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت   توسط پسری از آسمان  | 

هر کاری میکنم نیمتونم تو نگاهت خیره بشم . به اون نگاه قشنگت که زیبا تر از پرواز پرنده ایست که بعد از مدتها اسارت آزاد شده . توان دیدنت را ندارم .

 

 

دلم خیلی گرفته . خیلی حرف دارم ... دوست دارم سرم را روی شونه ات بگذارم ، گریه کنم و برایت درد و دل کنم . اما درد دل یک دیووانه شنیدنی نیست . هیچ کس دوست ندارد در آغوش یک دیووانه باشد . اما تو .....

 

 

                                                                       هوای گریه دارم

                                                                       تو این شب بی پناه

                                                                       دنبال تو میگردم

                                                                       دنبال یک تکیه گاه

                                                                       دنبال اون دلی که تنهایی رو میشناسه

                                                                       دستای عاشق من لبریز التماسه

 

هر چی فکر میکنم میبینم تنها یه احساسی نسبت به خودم دارم و بس . احساسی که باز هم سراغم آمد.

نفرت .............................................................

اما به امید جبران زنده ام .

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت   توسط پسری از آسمان  | 

اول از همه بگم منظور از دیوانه ، فکر نکنید پسری از آسمانه ها  

(هاااااااااااا من وجدان پسری از آسمان بیدم : دقیقا" خودشه شما باور نکنید ... من میرم دوباره بخوابم !!)

این بار که مینویسم احساس خاصی تو وجودم نیست . فکر و خیالم ، مغزم را به اتوبانی تبدیل کردند که بدون هیچ نظمی میروند و می آیند . گاهی اوقات هم تصادف هایی پیش می آید که خوش بختانه تا به حال تلفات جانی نداشته است!!! و متاسفانه پلس هم فکری به حال این اتوبان شلوغ نمیکنه و تو بیانه ای که منتشر کرده اعلام کرده: " به ما هیچ ربطی نداره " !!!!

که البته بنده اینجا ازشون تشکر و قدردانی به عمل می آورم .

داستان از اینجا شروع میشه که من ساده نیستم . داشتم با خودم فکر میکردم که حل کردن یه مسئله سخت دیفرانسیل یا حسابان و از این جور درسا ، اصلا" کار من نیست . چرا که اگه من ریاضیم خوب بود سال دوم ریاضی ، از 13 تا درس 12 تاشو نمیوفتادم و تغییر رشته هم نمی دادم .

 

 

پس من نمیدونم چه توقعی از من دارن که مسئله هایی که تو زندگیم اتفاق میوفته من بتونم حلش کنم . آخه مگه من انیشتینم ؟

(واسه همین باید از لیسانسه، با سواد تو زندگیت کمک بگیری !!! مگه نه ؟ )

بارها به خودم میگفتم :

خود را با معیار های خودت بسنج ، نه با معیار های دیگران

از زمان یا کلمات با بی توجهی استفاده نکن ، هیچکدام قابل بازگشت نیستند

برای کسانی که از دست رنج خود ارتزاق می کنند -  هر قدر هم کارشان پیش پا افتاده باشد - احترام قائل باش

هیچ فرصتی را برای ابراز محبت از دست نده

نگو وقت نداری ، تو دقیقا همان تعداد ساعت در روز را در اختیار داری که پاستور ،میکل آنژ ،مادر ترزا، هلن کلر ، لئوناردو داوینچی ،توماس جفرسون و آلبرت انیشتین در اختیار داشتند

حال و هوای بچگی را فراموش نکن

خود را به "خود بهسازی" دائم متعهد کن

به افکار بزرگ فکر کن ، اما از شادی های کوچک لذت ببر

و هزار جور دیگه از این حرف ها ... اما گفتن این حرفها ساده است . ولی من ساده نیستم .

ولش کن .میخواهم موسیقی گوش کنم ، ضبط صوتمو روشن میکنم :

 

از دنیا شاکیم ، حتی از خانوادم

از همه گله دارم چون که تک افتادم

با من بد رفتارم ، همه بد گفتارن

روز خوشی تمومه و حالا شب شد بازم

حالا غم دارم به کی بگم بد شد حالم

چرا باید بدی ببینم من از صبح تا شب

اگه روی خوشی کسی داره من محتاجم

تا یه لبخند ببینم و بد خوش باشم

نامردی و دورویی و وعده های دروغیو

ببینم و بشون بگم به من بد فحش دادن

همه دورو وریا خواستن به من پشت کنن

چجوری تو این جامعه میشه من رشد کنم

من میریم میگم طاقت من تموم شده

زندگی جهنم و ثانیه ها حروم شده

بهاره من خزون  شده من پرپر شدم

تا ابد باید با مشکلات من سر کنم ............... و الا آخر .........................

 

 

ساده نیستم و از ورای آن ناکجا آباد اولین هم نیامده ام . خوب می دانم که فکر درباره ی من انتهای دیوانگی است .

ساده نیستم . شبها با ستاره که می نشینم ، به ابرها گوش می دهم و اصلا" به این فکر نکرده ام که زبان ابرها را نمی فهمم . من فقط گوش داده ام .

ساده نیستم و از دقایق مرده ی قبل از تولدم چیزی به یادم نمی آید . چیزی که هست همین نگاه ساده و تصویر بک گراند همان ستاره است و البته ناگفته نگذارم ، آسمان هم هراز گاهی پشت چشمهای من خشک می شود .

رویا ... چیزی که روزهایم را به شب و شب هایم را به روز می فروشم . به قیمت ارزان . آنقدر ارزان که گاهی اوقات آسمان در مزایده شرکت میکند و با بالاترین قیمت که ریختن چند قطره باران است ، در مزایده پیروز می شود .

ساده نیستم .

با رویایی زندگی میکنم که حقیقت دارد . چه خنده دار.

صدایش میکنند رویا ، ولی حقیقت اسم واقعیه اوست !!!!

آری آن هنگام که دستانت را میگیرم و تو را در آغوش میگیرم ، آن هنگام که لبهایم لبهایت را نوازش میکند و با رقصی زیبا و موسیقی دلنوازی که دوستم برایمان میزند ، باعث گرم شدنمان میشود ، من ... ساده نیستم .

 

 

به من گفتند ، تو مسافر شهر خیالاتی . تو اصلا" به حساب کردن سر ماه هم نمی ارزی . تو اصلا" کجای این خاک گرد به دنیا آمده ای ؟ تو اصلا" ....

گمان کنم حالا میفهمم که چرا روز تولدم در پی یک شک انکار شده بود .

میدانم مسافرم . شاید در راه سفرم از شهر خیالات هم عبور کنم ، اما میدانم مقصدم آنجا نیست . با لبخندی تلخ جوابشان را دادم . به یاد داستانکی افتادم :

 

دختر نابینایی توی اين دنياي نامرد زندگي ميكرد . اين دختر يک دوستی داشت كه عاشقش بود .

دختر هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با تو مي موندم .

یک روز کسی پیدا شد و چشمانش را به دختر داد .

وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوستش نابیناست .

دختر بهش گفت : من ديگه تو رو نمي خواهم ، از پیش من برو .

پسر هم با ناراحتي رفت و با یک لبخند تلخ به دختر گفت : مراقب چشماي من باش .

 

 

آری ؛ این دو لبخند تلخ نیز مانند من ساده نیستند . مسافرم به شهر رویا ؛ یا همان حقیقت خودمان . اما دیگر رسیدم .

با کوله باری از عشق و دوست داشتن ، از راهی دور ، پر پیچ و خم ، سرد و ترسناک ، به سراغت آمدم و تو نیز من را با یک فنجان چای گرم در کلبه دلت پذیرایی کردی . این را می دانم که من اکنون در کلبه دلت زندگی میکنم . اما نفرین به سفر .... !!!

 

این ها همه ی دارایی من است که آنهم مال تو .

من چیز زیادی از زندگانیم نمی خواهم . فقط کمی به نظر دیووانه تر بیا .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت   توسط پسری از آسمان  | 

برای سوال ایستاده ام ، حل که شود ، خودم راه به راه ستاره و شبهای بی کسیم ، پی یک نفر از تبار آسمان خواهم رفت . پی یک نفر که نامش مهتاب است و مثل خودم می داند .

باران تنها کسی است که هیچ وقت خدا ، به میل خود نمی بارد .

آن هنگام که از پشت پنجره اتاقم برای اولین بار دیدمت ، هیچ فکرش را نمی کردم ، مهتاب هم دلش از نامهربونیه روزگار به درد آمده باشد . آن هنگام که اشکهایت را میدیدم با خود خیالی دیگر داشتم .

آن زمان میتوانستم برایت سنگ صبوری باشم ، هنگامی که اشکهایت سرازیر میشد ، تو را در آغوش بگیرم و نوازشت کنم و ببوسمت . میتوانستم سرت را روی سینه خود بگذارم و من هم با تو گریه کنم .

اما افسوس که من هم اسیر چارچوبی از قواعد معمول شده بودم . قواعدی که به من میگفتند : صبح به موقع بیا ، کارت را درست انجام بده و سرت فقط تو کار خود باشد و سپس از همان راهی که آمدی برگرد . این بود قواعد که به من گفته بودند .

اما دیگر پایبند هیچ قواعدی نمیشوم ، مگر ، دلم راضی باشد و فقط دلم .

شب

سکوت ، تردید ، باران های در حال ریزش بر روی خیابان های بی عابر و تردد اشیاء متحرک بی روح

بوسه ، لبخند ، هم آغوشی ، سرودن و سیگارهای گاه به گاه فراموشی

دلتنگی های آشکار ، حسترهای پنهان و هزار پرده دری های بی واسطه از طعنه های هر کس و هر ذهن بی پنجره

این همه اتفاق ؟؟؟

این همه روز ؟؟؟

این همه ساعت ؟؟؟

که حتی یک ثانیه از حرکت باز نمی ماند ، برای چیست ؟

 

 

من از اتفاق های همینطوری می ترسم ، قلبی که بارها شکسته است و تپیدنش هنوز اتفاقی است

سنگ چین های ته مانده و خسته از پاهای من و هر چه از نفیر برگ می گذرد و سلامی به درخت نمی کند

صورتکهای عجیب و غریب یک مشت سوال بی جواب و مردمی که با دست پس می زنند و ردپاهایشان هنوز روی قلب خسته من است و مردمی که بجای درخت ، برج می بینند و بجای یک فضای بی آلایش و مسرور خواستن

چارچوبی از قواعد معمول مثل خوره به جانشان افتاده است

من از شتاب ، من از اضطراب این آدمهای ناشناس به تنگ آمده ام و هر چه اتفاق به سمت افتادن پیش می رود

عمر من کوتاه تر از لحظه قبل است آخر ، تقصیر درخت های کنار خیابان چیست ؟

وقتی این همه جاده ی بی انجام کنارشان در آمده است

شب ، سکوت ، تردید

نگاه های مخفیانه یک پنجره به یک پنجره نوساز !!!!!! حیرت یک باغچه از گلهای مصنوعی و طراوتی که از لبان حوض گرفته اند

ستاره ، غبار

ابرهای متواری در آمد و شد ، سوزنک های دوباره رفته یک مسافر از راه رسیده ی بی قرار

مرگ ، و منفورترین هوای بعد از حوالی فاتحه خوانی و حلوا و خدایش بیامرزد ، سردی سکوت پس از باران های مداوم یک چشم ، برای یک عاصی

نگاه ، آینه

و آدمهای مثلا" دیگر تمام شد و از ما گذشت

قهر ، بریدن

تمام شدن یک رویا و هر اتفاقی که بدون تو برایم پیش بیاید فرقی نمی کند ، من فقط دز حضور تو گریه می کنم .

وای خدای من ... من اسیر چه چیزهایی بودم که خود بی خبر بودم . بله ؛ من چشم هایم را از دست داده بودم و شاید هم گوش هایم را ...

ندیدم و نشنیدم صدای گریه های یک عاشق را . صدای گریه های کسی را که دلش از روزگار به تنگ آمده بود و هیچ کسی را نداشت که برایش گریه و درد دلش را به او بگوید .

وای خدای من ... منی که به همه میگفتم سعی کنید چشم هایتان و گوش هایتان را همیشه باز بگذارید . اطرافتان را ببینید و سعی در درک آن کنید . اما خودم چه ؟؟؟

شاید از دست من خارج بوده اما می توانستم سعی خودم را بکنم . آری ، چندین بار خواستم اما .......... نشد .

 

 

به نظر من بشر باید به فکر یک اختراع جدید باشد ، بوقهای اشغال به کسی جواب نمی دهد .

یک پیشنهاد : کابلهای رویا را به هم وصل کنیم .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت   توسط پسری از آسمان  | 

چه زود دیر می شود

شش شاخه

و هر کدام به ازای یک سال

باورم نمی شود

که به همین سرعت

شش سال به تو نزدیکتر شده ام ... !!!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت   توسط پسری از آسمان  | 

ساده نیستم ، و حتی نمی دانم از کجای این نا کجا آباد آخرین آمده ام .

چیز خاصی نیست هم به یادم نمی آید ، تنها از آنجا که یادم هست ، من فقط یک رویا بوده ام .

که آنقدر هم دور افتاده بود ، که به ذهن کسی هم خطور نمی کرد .

 

نمی دانم این احساسم چرا با من این کارا کرد !!! در این مدت هرگاه به سراغش رفتم به من چیزی جز دروغ نگفت .

وای خدای من چه حالی داره وقتی آدم بفهمه احساسش بهش دروغ میگه .

با توام ای احساس من ... چرا این کار را با من کردی ؟ چرا به من دورغ گفتی ؟

روزی که تو متولد شدی و فراموش کردی ؟ آن روز که همه به تو میخندیدند و زیر پاهایشان لگد مالت کردنت و فراموش کردی که چطور کمکت کردم و به تو بال پرواز دادم ؟ بالی که با آن به پرواز در آمدی و به اوج رفتی . تو همان احساسی هستی که ابتدا آنقدر کوچک بودی که خیلی از عابران تو را نمی دیدند و زیر پاهایشان تو را نوازش میکردند . آری آنقدر کوچک بودی که حتی صدای شکستنت را کسی نمیشنید . ولی اکنون آنقدر بزرگ هستی که دیگر سخت است با تو جایی بروم !!! 

ای کاش آن زمان که میتوانستم تو را از بین ببرم این کار را میکردم و بدون تو زندگی میکردم . شاید به نظر غیر ممکن باشد ، اما از اکنون بهتر است .

 

 

نمیدانم چه هیزم تری به تو فروختم که این کار را با من کردی . نمیدانم چه میخواهی از من ؟

کم به خاطرت غرورمو خرد کردم ؟ کم به خاطرت دلم و زیر پا گذاشتم ؟ کم به خاطرت قلبم تکه تکه شد ؟ دیگر چه میخواهی ؟

ای کاش امشب جواب سوال هایم را بدهی !!! اگر امشب نسبت به حال من بی تفاوت باشی و جواب سوال هایم را ندهی ، تو را به قفس خواهم انداخت .

اگر به حال خودت رهایت کنم تو زندگی مرا به نابودی میکشانی . دیگر آزاد نخواهی بود . هر چه میخواهی بگویی ... هر چه میخواهی بنویسی ... و هر کاری که دوست داری انجام بدهی .

احساس در قفس ... شاید این کار از توانم خارج باشد که بتوانم تو را از بین ببرم ، اما میتوانم محدودت کنم .

 

 

وای خدای من ، امشب من چگونه تصمیم بگیرم ؟ منی که دوست دارم در تصمیم گیری ام حداقل  نیمی از احساسم را خرج کنم ، امشب چه کنم ؟

شاید بتوانم از روی منطق تصمیم گیری کنم ، اما منطق مطلق را هیچ گاه دوست نداشتم و نخواهم داشت . منطق همیشه مرا به راهی که دوست دارد میکشد و هیچ گاه به نظر من اهمیت قائل نیست .

خدای من کمکم کن . کمکم کن بتوانم امشب زنده بمانم .

 

من این حرف تو را نشنیدم که به من گفتی ، هیچ کدام از احساسم را دیگر بهت نخواهم گفت ؟!!!

خودت خوب میدانی عشق بدون احساس هیچ معنایی ندارد . پس دوست دارم در این شب ، شبی که من لحظاتم را بدون احساسم سپری میکنم ، احساست را به من بگویی و مرا از این آشفته حالی بیرون بیاوری .

 

 

شاید امشب در کنار پنجره اتاقم که هر شب به تو نگاه میکنم تا خوابم ببرد ، بیدار بنشینم و منتظرتو باشم ، تویی که :

 

                                                                عشقمو از نگاه من میخونی

                                                                تویی که تو تپش ترانه هام پنهونی

                                                                تویی که هم نفس همیشه ی آوازی

                                                                تویی که آخر قصه ی منو میدونی 

                                                                با یه چشمک دوباره منو زنده کن ستاره

                                                                نذار از نفس بیوفتم تویی تنها راه چاره

                                                                آی ستاره ، آی ستاره بی تو شب نوری نداره

                                                                این ترانه تا همیشه تو رو یاد من میاره

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت   توسط پسری از آسمان  | 

چه فرقی می کند که باران ببارد یا نبارد . من از حوالی گریه و ابر و خواهشهای ممتد بدم می آید .

کاش اینقدر ستودنت برایم آسان نبود ، که در کرامت دستانت غریب بمانم .

حالا هم برای تو نمی گویم مهتابم . برای باران و ابر و سخاوتی که هر شب برایم میفرستی میگویم و گریه میکنم . چه خوب بود در ریاضت زمین و افتادن یک برگ ، زندگی ام برای تو خلاصه میشد و تو به آن برای یک لحظه می نگریستی ...

اما چه فایده ای دارد هر جا مرا با آن کوله بار همیشه ی اندوهم ببینی ؟

باز هم آسمان برای من همان رنگ است ... رنگی شبیه به بال گیسوان آبی ات و رنگی شبیه به همین حالای تو .

راستی ... تازگی ها در نوشته هایم به پسوند دریا پیوند خورده ای .

می دانم ...

این یکی را نمی دانستی . حالا بنشین و بی هوا دستت را به موهایت بکش و تو خواهی دید که پرنده ای چه عاشقانه آواز میخواند و تو لبخند خواهی زد .

 

 

 

نوشتهایم شاید به صورتی کتابی در آیند .

به تو می اندیشم و به کلماتی که هنوز برای تو نگفته ام . به کلماتی که آنقدر بزرگ اند ، که در فکر کوچک من نمی گنجد . کاش به جای رویایم ، فکرم بزرگ بود .

آنگاه کلمه که سهل است ، برایت آیه آیه می سرودم و چه اتفاق یکباره ای است که معجزه زندگانی من ، کتابی پر از آیه های تو باشد .

نوشته هایم می خندند ، به تمامی سطرهایی که تا به امروز گفته ام ؛ نوشته هایم می گریند ، به تمامی رنجهایی که تا امروز نگفته ام . کسی چه می داند ؟ سکوت . دوای همه ی شعرهای گریان است . دستمالی به نام ابر ، و دلی که بارش باران را اتفاقی نمی داند و زبانی که با رنج بازی می کند و انتظاری که بر چشمهایم تحمیل می شود . این ها همه ی روبروی من است . بومی که سرتاسرش تکه پاره است و نوشدارویی که پس از مردن سکوت می خورد .

بگذریم ...

صدای خنده می آید.

 

 

                                                                 تو شب گرم مرداد ، تو فصل سرد پاییز

                                                                 هوا که بارونی شد ، گریه میکردی عزیز

                                                                 چه غربت عجیبی ، تو چشمات خونه کرده

                                                                 برات بمیرم ، بگو چرا دست تو سرده ؟

                                                                 این همه دلواپسی ، تو قلب تو چی میخواد ؟

                                                                 یکی باید به قلبت ، یه جونه تازه میداد

                                                                 دلواپس گریه هات شدم عزیز تنها

                                                                 بی کسی خیلی سخته ، اینو میدونم زیبا

                                                                 اینجا یکی مثل تو ، پر از شبای درده

                                                                 یکی همین دور و ور ، واسه تو گریه کرده

                                                                 حالا دوباره چشمات نم بارون گرفته

                                                                 اما ، یکی اینجا هست ، که از پیشت نرفته

 

                                                                 وقتی بارونه چشات ... شونمو میلرزونه

                                                                 نمیخوام گریه کنی ... اشک تو چشمات بمونه

                                                                 دوست دارم وقتی دلم ... میگیره از بی کسی

                                                                 سر رو زانوت بزارم ... تو بدادم برسی

                                                                 نمیخوام بارونی شه گونه های عاشقت

                                                                 نمیخوام شب که میشه بگیره بازم دلت

                                                                 نمیخوام تنهایی هق هقت بشه وقت خواب

                                                                 نمیخوام آرزوهات بشه یه پونه رو آب

                                                                 وقتی گریت میگیره کی به دادت میرسه

                                                                 جز منه در به درت کی برات هم نفسه

 

 

 

دیگر چیزی نمینویسم

سکوت

تمامی عشق همین است .

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت   توسط پسری از آسمان  | 

اگر دورم زدیدارت دلیل بی وفایی نیست ... وفا آن است که نامت را همیشه روی لب دارم

آری ، فاصله بین ما تا بی نهایته . اما نمی دانم چرا هر وقت که میخواهم ببینمت ، هر وقت که دلم برایت تنگ می شود  اصلا" مسافتی را طی نمیکنم که به تو برسم ، بلکه فقط و فقط با بستن چشمهایم تو را مقابل خود میبینم .

آری آن هنگام که من به روی ایوان می روم تا تنهایی خویش را با تو تقسیم کنم تو را میبینم که در

آسمان دلم همچون ماه در آسمان ، می تابی و ایوان دل تاریک مرا نورانی میکنی .

 

 

                                                                  تو چل چراغ سعادت فروزه بخته منی

                                                                  به جای ماه ، به جای ماه تو پرتوفشان به خانه ی من

                                                                  عـــــزیزم ، عزیــــــــزم

                                                                  به شوق روی تو ، من زنده ام ، خدا داند

                                                                  برای زیستن ، برای زیستن اینک تویی بهانه ی من

                                                                  عـــــزیزم ، عزیــــــــزم

 

نمی دانم تویی که این همه روشنایی بخش زندگانی من هستی ، تویی که نبودت باعث میشود تا شب ، ناخوانده به مهمانی من بیاید ، تویی که ماه منی ، چرا احساس تنهایی میکنی ؟

عجیب است ، تا به حال از زبان ماه ؛ با وجود این همه ستاره در کنارش ، نشنیده بودم که بگوید ، من تنهای تنهام .

 

وای خدای من ... من باید چگونه برایش باشم ؟! باید چه کنم تا با ستاره های دیگر برایش فرق داشته باشم ، تا بتواند با من درد و دل کند ؟! او میخواهد من از مشکلاتش بی خبر باشم ، او میخواهد به خیال خودش مرا ناراحت نکند و فقط باعت خوشحالی من بشود !!!!

ولی تو که میدانی در دل من چه میگذرد . تو که میدانی من این را نمیخواهم .

من میخواهم ، ماه من ، برایم درد و دل کند . از غمش برایم بگوید .

خدای من تو بهش بفهمان که اگر يک روز چشمانش پر از اشك شد و دنبال شانه ای میگشت تا سرش را روی آن بگذارد و گريه كند ، صدایم كند ، قول نمي دهم اشكاشو پاك كنم ، ولي منم باهاش گريه خواهم کرد .

اگر دنبال مجسمه سكوتي میگشت ، تا سرش فریاد بزند ، صدایم كند ، قول ميدهم ساكت بمانم .

اگر يه روز خواست برود حتما صدایم كند ، قول نمي دهم نگهش دارم ، اما مي توانم باهاش بروم ، هر جا كه برود .

 

میخواهم در بدترین خاطراتش بهترین باشم . میخواهم بهترین غمخوارش باشم نه بهترین تماشاگر غم هایش .

اصلا" ماه من ، بیا با هم قراری بزاریم . قراری که من بارها به تو گفته ام ، اما تو قبول نکردی .

بیا قرار بزاریم و قسم بخوریم که هم اندوه و هم شادیمان را با هم قسمت کنیم . قرارمون توی کوچه محبت ، زیر درخت آرزو که میوه هایش از صداقته . دیر نکنی !!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

                                                                      دلبرکم چیزی بگو به من که از گریه پرم

                                                                      به من که بی صدای تو از شب شکست میخورم

                                                                      دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم

                                                                      به من که آخرینه ی آواره های عاشقم

                                                                      نزار که از سکوت تو پرپر بشن ترانه ها

                                                                      دوباره من بمونم و خاکستر پروانه ها

                                                                      چیزی بگو اما نگو از مرگ یاد و خاطره

                                                                      چیزی بگو اما نگو که قصه ما به سر رسید

 

 

التماست میکنم

 

 

 

پ.ن : اخیرا" یک سری تماشاگرنما اقدام به استفاده از شکلکهای ناجوانمردانه و الفاظ زشت و قبیح در قسمت نظرات وبلاگ من و دوستم شده اند . (خنگ خودتی)

در بیانیه ای که پلیس وبلاگ ها منتشر کرده ، اعلام کرده است ، این افراد به 5 سال حبس ابد محکوم میشوند .

به گزارش خبرنگار اعزامی نوای عاشقان ، پلیس تا به حال 5 نفر از این افراد را دستگیر و به مقامات قضایی تحویل داده است . در ضمن لازم به ذکر است که گروه طالبان مسئولیت این اتفاقات را بر عهده گرفته اند .                                                               خبرنگار اعزامی نوای عاشقان -  بیروت

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت   توسط پسری از آسمان  | 

مهتابم بودی ، هستی و ... ، نمیدانم خواهی بود برایم یا نه !!!
اما همین را بدان که هستن برایم مهم تر از بودن است . تو همیشه ، حتی هنگام ناراحتی خود مرا خوشحال میکنی . نه با لطیفه هایت ، نه با شوخی کردن هایت و نه حتی با صحبت کردنت ... بلکه فقط و فقط با بودنت مرا شادمان میکنی .

تنها کسی که به من امیدی میدهد تو هستی ، چرا که فقط تو میدانی تنها چیزی که دارم ، همین است .

همیشه با مهربانیه خودت آتش درون مرا که از روزگار لعنتی ، به نهایت گرمای خودش رسیده است را خاموش میکنی .

همیشه با گرمای وجودت ، با آن دستهای گرمت ، در سردترین روزهای عمرم ، مرا گرمایی دلنشین می بخشی .

 

اما من چه ؟ در ازای این کارهایی که برایم میکنی من چه دارم که به پایت بریزم ، جز یک مشت احساسات خرد شده و عشق پاکی که نسبت به تو دارم .

 

به اشتیاق اولین دانه برف ، به تحمل آخرین برگ پاییزی ، به گرمای تن خورشید و به زیبایی آسمان قسم می خورم که هیچ وقت فراموشت نمیکنم ... اما این کافی است ؟

این برای دخترکی که با مهربانی و گرمای وجودش مرا همیشه همراهی میکنی ، کافی است ؟ این برای قهرمان قصه ام کافی است ؟

به خدا کافی نیست ... به خدایی که می داند من ،،، بنده ی حقیر او هیچ چیز ندارم ، جز زندگیم .

خدایی که می داند من ،،، از صمیم قلب و با عشقی بی اندازه ، زندگی ام را فدای او میکنم .

 

 

 

                                              نشد بپاشم زیر پاش عطر گل محمدی

                                                   نشد یه شب نگم خدا ، الهی که بره بهشت

                                                        نشد شبی یه بار براش یه فال حافظ نگیرم

                                                        نشد تو رویاهام براش ، روزی هزار بار نمیرم

                                                   نشد یه بار هم برسم به آرزوهای محال

                                            نشد به موقع این کویر ابری بشه و بارون بگیره

 

نمیدانم چرا وقتی گریه میکردم به من میگفتند ، بچه ای . چرا وقتی میخندیدم به من میگفتند دیوانه ای . وقتی جدی بودم ، گفتند مغروری . وقتی حرف زدم ، گفتند پر حرفی . وقتی ساکت بودم ، گفتند عاشقی ... در این حال بود که اندوه من متولد شد .

هنگامی که اندوه من به دنیا امد از او پرستاری کردم و با مهر و ملاطفت نگاهش داشتم . اندوه من مانند همه چیزهای زنده بالا گرفت و نیرومند و زیبا شد و سرشار از شادی های شگرف . من و اندوهم به یکدیگر مهر می ورزیم و جهان گرداگردمان را هم دوست می داشتیم زیرا که اندوه دل مهربانی داشت و دل من از اندوه مهربان شده بود ... هرگاه من واندوهم با هم سخن می گفتیم روزهایمان پرواز می کردند و شب هایمان آکنده از رویا بودند ، زیرا که اندوه زبان گویایی داشت و زبان من هم از اندوه گویا شده بود . هرگاه من و اندوهم با هم آواز می خواندیم همسایگان ما کنار پنجره هاشان می نشستند و گوش می دادند زیرا که آوازهای ما مانند دریا ژرف بود و آهنگ هایمان پر از یادهای شگفت . هرگاه من و اندوهم با هم راه می رفتیم مردمان ما را با چشمان مهربان می نگریستند و با کلمات بسیار شیرین با هم نجوا می کردند . بودند کسانی که از دیدن ما غبطه می خوردند زیرا که اندوه چیز گرانمایه ای بود و من از داشتن او سرافراز بودم ولی اندوه من مرد . اکنون هرگاه سخن می گویم سخنانم به گوشم سنگین می ﺁیند . هرگاه آواز می خوانم همسایگانم برای شنیدن نمی آیند . هرگاه هم در کوچه راه می روم کسی به من نگاه نمی کند . فقط در خواب صداهایی می شنوم که با دلسوزی می گویند: « ببینید این خفته همان کسی ست که اندوهش مرده »

 آری ... من دیوانه ای بودم که با اندهم زندگی می کردم ... اندوهی که برایم همنشینی خوب ولی دردناک بود .

همنشینی که شاید مجبور بودم تحملش کنم ، چرا که من بودم و او . تنهای تنها .

اما تو اندوه مرا از بین بردی . حالا دیگر به او احتیاج ندارم و مجبور نیستم تحملش کنم و فقط و فقط به تو احتیاج دارم .

اما من چه ؟ آن هنگامی که باید کنارت باشم ، نیستم و نه تنها نتونستم اندوه درون تو را از بین ببرم ، بلکه زیر بال و پرش را نیز گرفتم و او را برایت قوی تر کردم .

 

 

 

هیچ وقت خودم را نخواهم بخشید .

 

 

 

 

                                                                                                                  من و ببخش

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت   توسط پسری از آسمان  | 

من نه برادر توام و نه دوست تو . من کسی هستم که به گفته تو همسفر تو شده ام .

همسفری که در طول راه به سخنان تو گوش فرا میدهد و تو نیز به حرف های من گوش میکنی.

همسفرانی که در طول مسیرشان ، تا جایی معین با هم هستند .

همسفرانی که برای پشت سر گذاشتن مشکلات مسیرشان به یکدیگر کمک میکنند . چرا که مشکلات تو مشکلات من است و بالعکس .

آری تو چیزی که به ظاهر به من نشان میدهی ، نیستی . طبیعیست . چرا که همه ی ما نقابی بر چهره ی واقعی خود داریم !!!

 

 

من به عمق وجودت هیچ کاری نداشتم و نخواهم داشت . من با آن ذهنیتی که تو دوست داری از تو در ذهنم داشته باشم ، کار دارم . ذهنیتی زیبا که باعث این همسفریه ما شده . ذهنیتی که دوست ندارم هیچ باد و طوفانی آنرا با خود ببرد .

آری ، من به تو میگفتم « باد به سوی مشرق » میوزد و تو نیز قبول میکردی ... فکر میکردم در بیابانی که با هم همسفر هستیم مسیر باد برایت مهم است ... اما متوجه شدم که حتی همسفریت با من هم برایت مهم نیست ، چه برسد به جهت باد . آنقدر قشنگ تظاهر میکردی برایت مهم است ، که من باز هم با همان مهری که تو در تنهایی خویش به آن میخندیدی ، مسیر باد را به تو میگفتم .

من هم برای خود جهانی دارم که تو شاید بی خبر باشی . من نیز در جهان خود تنهایم و این تنهایی را دوست دارم و این را میدانم که این تنهایی برایم لازم است . اما این را بدان من در جهان تنهایی خویش ، هیچگاه به مهری که شاید از روی ترحم به من ورزیدی ، نخندیدم .

دوزخ و دیوانگی تو برای خودت هست . برای خودت هم نگهش دار و مطمئن باش من به عنوان یه همسفر نه به دوزخت تجاوز میکنم و نه لباسی را که به روی دیوانگیت پوشاندی از رویت کنار میزنم ...بلکه بر عکس ، نگهبان دوزخت میشوم و اجازه ورود هیچ کسی را به آنجا نمیدهم و پارگی های لباس هایت را وسله میزنم تا کسی دیوانگیت را نبیند . با همان مهر ... !!!

هیچ وقت به دریایت پا نمیگذارم ، چرا که در ساحل به انتظارت خواهم نشست و از ساحلت مراقبت میکنم و با همان دستهایم سبزه ای را در ساحل دریایت میکارم . با همان مهر ... !!!

 

 

آری شاید موقعی که نزد من روز است ، نزد تو شب . ولی نزد تو روز هم خواهد آمد و آنوقت بدان شب مهمان من شده .

 

از ترانه تاریکیت سخن گفتی ... هیچ میدانستی که بتهوون شعرهایت هستم ؟؟!!

 

این همسفر بودن ، ما را به هم نزدیک کرده است و مطمئن باش بعد از این تو به دنبال زندگی خویش خواهی رفت و مرا فراموش میکنی ... ای همسفر خوب من ، شاید پایان راه مشترکمان رسیده ، اگر تو میدانی به من بگو ... ؟؟!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت   توسط پسری از آسمان  | 

چه احساس قشنگی ... چه دوران زندگی زیبایی . ای کاش هیچ وقت این روزها تمام نشود . اما خیلی زود دیر میشود . خیلی زود تر از افتادن یک برگ درخت در پاییز . در پاییزی که در شصت و ششمین روزش دختری از جنس مهتاب به دنیا می آید .

 

دختری که به من مثل کودکی که تازه راه رفتن یاد گرفته ، راه رفتن آموخت . او دستم را گرفت ، چرا که ممکن بود باز هم به زمین بخورم .

 

چه خوبه آدم با وجود یه نفر دیگه احساس تنهایی نکنه . چقدر قشنگه این با هم بودن . اما افسوس که روزگار .... !!!!

 

در چه روزگاری عاشق میشویم ... در روزگاری که ؛

 

عاشق مي شوي مي گويند ديوانه است و ديوانه مي شوي مي گويند حتما" عاشق شده ،

تو روزگاري که وقتي زنده اي يك نفر هم سراغت را نمي گيرد ، ولی وقتي مردي ، دسته دسته به ملاقات جنازه ات مي آيند ،

در روزگاری که خواستم خوشبختی را معنا کنم ، معنای زندگی یادم رفت ،

خواستم سختی آن را تجربه کنم ، زندگی کردن را فراموش کردم ،

عجب رسمی دارد این روزگار ، همه عمر در انتظار یک لحظه ناب ، و در لحظه های ناب در فکر دلیل ،

سرنوشت گره کوری را بر دستم زد که از ترس گسستن ، نمی گشایمش ،

با خود میگفتم دو چیز در زندگی هیچ وقت علاج پیدا نمی کند : اول مرگ و دومی دل شکسته ،

اما دیدم این دخترک چگونه دل شکسته ی مرا مرهمی بود ...

دخترک به من سه چیز را یاد داد : خندیدن ... بخشیدن و فراموش کردن .

حالا دیگر سفر را پیمودن جاده نمی دانم و فقط و فقط رفتن به جای دیگر .

 

 

چقدر روز ها و شب ها به خدا گفتم :

                          خدايا کس به کس آشنا مکن              گر می کنی از هم جدا نکن

ولی خوب ؛           

 

                          نوای عاشقان در بی نوایست             دوام عاشقی ها در جدایست

 

 

با تولد یک نفر در دلت تو دیگر تنها نیستی . چیزی که بارها به خودم میگفتم . میگفتم آن شخص کیست که با تولدش مرا از تنهایی در می آورد .

در شصت و ششمین روز پاییز این را متوجه شدم که او کیست !!!!

 

آری ... تولد تو

                        به معنای عبور از گذشته و پیوستن به اکنون است

 

                        بدون هیچ محکومیتی

                                                سهم تو از عالم

                                                                        همه عالم است

 

مهتاب عزیزم

 

                                 تولدت مبارک

 

                                               

                                                                                    بهاران زندگی ات

                                                                            همیشه سبز و جاویدان است

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت   توسط پسری از آسمان  | 

نمیدونی چقدر از واژه ترس وحشت دارم ... نمیدونم چرا به سراغم اومده !

تو وجودم خونه کرده و داره از پا درم میاره . هر چقدر باهاش کلنجار میرم ، انگار بدتر میشه ... هر چی میخوام از تو وجودم بندازمش بیرون ، محکم تر میشه .

دیگه کاری بهش ندارم ... شاید واقعا" این ترس برای من لازم باشه !

ولی خدایا ... تحملش خیلی سخته . ترس ، دلهره و فکر و خیال داره من و له میکنه ، داره خوردم میکنه .

بهم حق بده بترسم .

نمیدونم بعد رفتنم چه اتفاقاتی در انتظارمه . چه مشکلاتی تو کمینم نشسته و چه شکست های دیگه ای منتظر منه !!!!!

فقط خدایا ، ازت یه خواهشی دارم ؛ یه کاری کن من و فراموش نکنه ... همین .

  

 

 

 

تقــدیم به کســی که ، به وجــودش احتیاج دارم ...

 

 

خانه خرابه تو شدم ... به سوی من روانه شو

سجده به عشقت میزنم ... مونجیه جاودانه شو

ای کوه پر غرور من ... سنگ صبور تو منم

ای لحظه سازه عاشقی ... عاشق با تو بودنم

 

روشن ترین ستاره ام

میخواهمت میخواهمت

 

تو ماندگاری دردلم

میدانمت میدانمت

 

 

ای هــــمه ی وجـــود مـــــن

نبـــــود تــو نبـــود مـــــــــــن

 

 

                            بچه ها برام دعا کنید 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت   توسط پسری از آسمان  |