اکنون که موسیقی آرام و دلنوازی که تمام آشوب های دلم را ( شاید موقت ) فرو نشانده ، مینویسم .
درد هایم را برایت گفتم ، حالا گوش کن این سکوت تلخ را .
آن زمان که دلم از همه به تنگ آمده بود ، آن زمان که نفس هایم به شماره افتاده بود ، آن زمان که دیگر برای حیات ذره ای انگیزه و توان نداشتم ، آن زمان که همه برایم غریبه شده بودند ، آن زمان که دل هیچ کس ذره ای برایم نمی سوخت ، آن زمان که دیگر هیچ هم برایم ارزشی نداشت ... به سویت آمدم ، و به کلبه آرام و امن دلت .
تو چقدر عاشقانه در آغوشم آرامشی به من دادی که تمام خشم مرا فرو نشاند . اما نمی دانستم آن زمان که تو را در آغوش گرفته ام و میبوسمت کوله باری از غم بر شونه هایت میگذارم . آری من غم هایم را با تو قسمت کردم ، سهم کمی نیست !!!!!
آن هنگام که دلم به درد آمده بود ، دردی دیگری نیز روی دلم نشست . دردی که باز هم نشان میدهد من ساده نیستم !
دلی گریست و در آن سوی پنجره : دلیل گریستن . شاید باید شادمان بود . شادمان بود و بی قرار به تصرف حدود آرزو و ویران نمودن آباد روز دل .
ولی این بار صدای خنده نمی آید . حدود آرزو آنقدر فراتر از درک آدمی رفته است که دیگر برای هیچ و واقعا" هیچ باید غصه خورد و گریست .
اما ... همین سکوت ، صدای گریستن را به صدای خنده تبدیل کرد ! چه کسی میداند که در آن پشت پنجره میگریند یا میخندند . ای کاش میتوانستیم به پشت پنجره نگاهی بی اندازیم ! اما افسوس که هیچ کس حتی علاقه ندارد که نگاه کند . محبتی نیست ، چرا که دلی نیست ... !!!

روز شمار آرامشی را ورق میزنم در حالی که ذره ای از وجودم را فرا نمیگیرد . آری این همان روز شماریست که به من آرامش میداد ... اما حالا او هم برایم کاری نمی تواند بکند .
نمی دانم چرا به من میگوید :" فقط افراد نامطمئن به امنیت نیاز دارند . فرد مطمئن وقتی میداند میتواند از پس همه چیز بربیاید که از ناامنی خبری نیست . "
نمیدانم منظورش چیست ؟ شاید این هم مثل بقیه دارد به من پرت و پلایی میگوید .
خدایا نکند اصلا" یادت رفته مرا با چه اندازه صبر و بردباری آفریدی ؟ نکند اصلا" نگاهت را از من بریدی و فراموش کردی منی وجود دارم ؟ چرا ؟ اگر اینطور است ، واقعا" به من بگو چرا ؟
من هم میخواهم در کمال آرامش در کنار کسی که بی اندازه دوستش دارم زندگی کنم . نکند توقعی بیش از اندازه است ؟ نمیدانم ... شاید اینطور باشد !
نمیخواهم دوباره به این موضوع فکر کنم که " درد " را از هر طرف بخوانی " درد " است . اما به این موضوع فکر میکنم که دردهایم نیز ساده نیستند ، چرا که من ساده نیستم !
امروز فالی گرفتم ... با خود گفتم شاید حافظ شیرازی برایم بگوید که باید چه کنم . فاتحه ای خواندم برایش ، نیت کردم و با چشمانی بسته و آکنده از اشک باز کردم ... :
دیدم به خواب خوش که دستم پیاله بود تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود
چل سال رنج و غصه کشیدیم و عاقبت تدبیر ما به دست شراب دو ساله بود
آن نافهء مرا که می خواستم ز بخت در چین زلف آن بت مشکین کلاله بود
از دست برده بود خمار غمم سحر دولت مساعد آمد و می در پیاله بود
بر آستان میکده خون می خورم مدام روزی ما ز خوان کرم این نواله بود
هر کو نکاشت مهر و زخوبی گلی نچید در رهگذار باد نگهبان لاله بود
بر طرف گلشنم گذر افتاد وقت صبح آن دم که کار مرغ چمن آه و ناله بود
آتش فکند در دل مرغان نسیم باغ زان داغ سر به مهر که بر جان لاله بود
دیدیم شعر دلکش حافظ به مدح شاه یک بیت از آن قصیده به از صدر ساله بود
آن شاه تند حمله که خورشید شیرگیر پیشش به روز معرکه کمتر از غزاله بود
ای کاش تمام این دردها ، این مشکلات و این همه گرفتاری ، مرا از روشنایی بخش شبهایم جدایم نکند . ای کاش احساسش همان چیزی را از من برایش بگوید ، که قبلا" میگفت !
هنگامی که تا دیر وقت به انتظار من مینشینی ، هنگامی که برای غصه هایم تو هم ناراحت میشوی ، دوست دارم در آغوش بگیریمت ، لبهای نازت را ببوسم و بلند فریاد بزنم :"خدایا من هر چقدر غصه و غم داشته باشم ولی مهتابی دارم . پس بدان که باز هم تحمل میکنم."
صدای گریه ، صدای غم و تمام محکومیت هایی که به پای من نوشته شده اند ، امروز در هوای اتاقم پخش شده بودند . اما خدایا خودت خوب میدانی که صدای بالهای کبوتر مهر عزیز دلم بود که در آسمان ابری اتاقم با صدای گیتاری نمناک که از شدت گریه هایم دیگر صدایش در نمی آمد طنین افکنده بود . آری امروز من با یاد او زنده بودم و زندگی کردم . یاد تو محکوم بود به نام من . این بار من محکویتی را در قفسی از جنس عشق تجربه میکنم و چقدر زیباست این محکومیت . ای کاش برایم حبس ابد ببرند .

محکوم بود به نام تو ، غزلواره هایی که بی فریب به آستان نگاهت سرازیر میکنم .
محکوم بود به نام تو ، نگاه دستهایی که هر روز در زیر خاکهای گلدان خانه ات می روئید .
محکوم بود به نام تو ، ساقه های پیر دستانی که سزاوارانه می خندیدند به لب زیر نگاه های بی نیازت .
محکوم بود به نام تو ، بوسه های خشک من که آنقدر به انتظار بوسه آشنائیت نشست ، تا روئید .
محکوم بود به نام تو ، گریز از ناگریزی تقدیر که ذهن بی تقلای تو آن را ساخت .
محکوم بود به نام من ، خونی که از جان من مانده است بر تمامی رگها و ریشه ات .
محکوم بود به نام من ، بی رسوایی گریه ای .
نمیدانم اشک هایی که در این مدت چند سال و اندی از عمرم برای هیچ کسی ارزشی نداشته ، تا به کی باید ببارد . اما اکنون میدانم که تو ... روشنایی بخش شبهای من ، با همان دستهای لطیف تر از گلبرگ گلی که ابتدای صبح شبنمی را بدرقه کرده است ، اشکهایم را پاک میکنی .

حالا دیگر خیالم راحت است . میگریم ...................................... .